برچسب شهید

۵۹۰ شهید ثمره حمایت مردم بانه از انقلاب بود

پیکر‌های تکه‌تکه شده شهدا در همه جای محل بمباران دیده می‌شد. حتی بخش‌هایی از اجساد شهدا به خیابان‌های اطراف پاشیده بود. والدین شهدای دانش‌آموز بعد از شنیدن صدای مهیب سقوط بمب‌ها خودشان را به پارک می‌رسانند و در اینجا صحنه‌های تکان‌دهنده‌ای رخ می‌دهد. پدران و مادران به دنبال عزیزان‌شان می‌گشتند

می‌گفت خدای همه جبهه‌ها یکی است!

روز اعزامش به کردستان من و مادرم تا پای اتوبوس بدرقه‌اش کردیم. وقتی رضا سوار اتوبوس شد، مادرم با گریه گفت، بچه‌ام رفت و دیگر برنمی‌گردد. سر بچه‌ام را می‌بُرَند و برایم می‌آورند! زمانی که رضا تصمیم گرفت به کردستان برود، خیلی نگرانش بودیم

عشق امام در دل و شوق شهادت در چشم‌هایش بود

سیدهادی در عملیات والفجر ۸ در فاو فقط در شب دو ساعت می‌خوابید و نگهبانی می‌داد. منطقه باتلاقی بود و در زمستان سرد روی پتوی خیس با یک فانوس روشن در سنگر کوچک می‌نشست و نماز شب می‌خواند. فرمانده بود، اما آخرین نفری بود که غذا می‌خورد

قول داده بود مثل باکری‌ها شهید شود

سید‌عباس، قبل از اینکه به سوریه برود به شهرستان بروجرد آمد. با همسر آمده بود و به تمام اقوام سرکشی کرد. ولی به هیچ‌کس نگفت که برای خداحافظی آمده است. من یقین دارم که خود شهید می‌دانست دیگر باز نخواهد گشت. چون در دیداری که با او داشتم حال و هوایی داشت که توصیفش برایم دشوار است

خودش با ما تماس گرفت و خبرمجروحیتش را داد

چندی قبل از شهادتش به من گفت: گاهی که حوادث (تروریستی) اتفاق می‌افتد، خدا تعیین می‌کند چه کسی شهید شود! یا چه کسی بماند که به مرگ طبیعی به خدا ملحق شود. این روز‌ها که با خودم فکر می‌کنم می‌گویم او می‌دانست که شهید می‌شود

نمی‌خواست مرگ معمولی داشته باشد

موقعی که ازدواج کردیم محسن شغل آزاد داشت. بعد از این که پسرم به دنیا آمد وارد سپاه شد و مرحله جدیدی از زندگی‌اش در سپاه شروع شد. می‌گفت خدا را شکر پاسدار شدم. اگر وارد سپاه نمی‌شدم از خیلی چیز‌ها عقب می‌ماندم

‌نمی‌خواست از قافله رفقای شهیدش جا بماند

فاطمه برهانی به سیدعباس صالحی «بله» گفت تا یک عمر همراهش شود، اما کسی نمی‌دانست همه عمر زندگی‌شان به سه سال هم قد نخواهد داد. آن روز فاطمه برهانی همراه و همسنگر پاسداری شد که قرار بود سرباز حضرت‌زینب (س) بشود و زمینه‌ساز ظهور. هرچند برایش سخت بود، اما او سیدعباس را راهی کرد تا بهشت.

می‌شود شهید برگردیم؟

قرار گذاشته بود همراه دوستان و تعدادی از بستگان به کرمان بروند تا در مسیر گلزار شهدای کرمان خدمت کنند، اما من حتی پول کرایه ماشین حسین را نداشتم که به او بدهم. تا صبح بی‌خواب شده و ناراحت بود که چرا نمی‌تواند همراه بچه‌ها به گلزار برود. حال و هوای او را که دیدم رفتم و از یکی از دوستان خانوادگی‌مان پول قرض کردم و او را با پول قرضی راهی گلزار شهدای کرمان کردم. یکی از وظایف حسین در موکب مسیر گلزار شهدا واکس زدن کفش‌های زائران بود. رفقایش می‌گفتند او با دل و جان این کار را انجام می‌داد