فاطمه برهانی به سیدعباس صالحی «بله» گفت تا یک عمر همراهش شود، اما کسی نمیدانست همه عمر زندگیشان به سه سال هم قد نخواهد داد. آن روز فاطمه برهانی همراه و همسنگر پاسداری شد که قرار بود سرباز حضرتزینب (س) بشود و زمینهساز ظهور. هرچند برایش سخت بود، اما او سیدعباس را راهی کرد تا بهشت.
جوان آنلاین: مسیر یکی شدنشان را مدیون شهدا بودند؛ مسیری که از کنار مقبرهالشهدا شروع شد و به سفره عقدی رسید که در معراج شهدا پهن شد تا جشن یکیشدنشان هم در محضر شهدا باشد. فاطمه برهانی به سیدعباس صالحی «بله» گفت تا یک عمر همراهش شود، اما کسی نمیدانست همه عمر زندگیشان به سه سال هم قد نخواهد داد. آن روز فاطمه برهانی همراه و همسنگر پاسداری شد که قرار بود سرباز حضرتزینب (س) بشود و زمینهساز ظهور. هرچند برایش سخت بود، اما او سیدعباس را راهی کرد تا بهشت. فاطمه برهانی روزهای سخت و طاقتفرسایی را بعد از شهادت سیدعباس صالحی روزبهانی گذراند، اما با همه این تلخیها رسالت زینبیاش را فراموش نکرد و در فرصت پیشآمده همراهمان شد. همه واگویههایش از روزهای یکی شدنشان، همسنگری و فراقشان همین نوشتار پیش روی شماست؛ با هم بخوانیم.
معراج شهدا و سفره عقد
فاطمه برهانی متولد۷ اردیبهشت ۱۳۸۲، اصالتاً مشهدی و بزرگ شده تهران است. او از دیدار و آشناییاش با شهید سیدعباس صالحی میگوید: «سیدعباس متولد ۱۱ آذر ۱۳۷۸ بروجردی است. او در نیروی قدس مشغول به خدمت بود. ما همدیگر را در مقبرهالشهدا شهرک شهیدمحلاتی دیدیم. بعد از مدتی، یعنی اوایل خرداد ۱۴۰۰ به همراه خانوادهاش به خواستگاریام آمدند و با توجه به مخالفت خانواده نهایتاً به مدد الهی و کمک اهلبیت (ع) و اصرارهای من و سیدعباس این وصلت صورت گرفت. ۱۲ آبان ۱۴۰۰ من و سیدعباس به درخواست خودمان در معراج شهدای تهران پای سفره عقد نشستیم. یکسال بعد در ۲۲ آبان ۱۴۰۱ ازدواج کردیم.»
شهیدان داوود آقارضایی و حسن آقارضایی
او به همراهی و همسنگریاش با سیدعباس اشاره میکند و میگوید: «پدر و برادرم پاسدار بودند و برای همین من با شرایط کاری سیدعباس آشنا بودم. ما با مفهوم شهادت غریب نبودیم. داییهایم شهیدان داوود و حسن آقارضایی در دوران دفاعمقدس به شهادت رسیدند. من میدانستم که زندگی با فرد نظامی سختیهای خاص خودش را دارد. مثلاً دوران عقد همزمان با دوره آموزشی سید بود و ما تا ۶۰ روز همدیگر را ندیدیم. سختی، نگرانی و استرس بود، اما به لطف خدا و اهلبیت (ع) طوری زندگی کردیم که با عشق و محبت از همه آن لحظات عبور و به گونهای رفتار میکرد که از آن لحظات سخت هم یاد خوب برایمان بماند. سیدعباس همان ابتدای آشنایی از شهادت گفت از شهدای مدافع حرم و حضور در جبهه مقاومت اسلامی. خوب به یاد دارم به سیدعباس گفتم خودم و همه خانوادهام فدای حضرت زینب (س).»
مگر شهادت شوخی است؟!
همسر شهید از تعلق خاطر و دلبستگیهایش به شهید که او را در معرض یک انتخاب قرار داده بود، میگوید: «بعد از آغاز زندگی مشترک و دلبستگی عجیب من به سیدعباس، دوری و نبودنهایش برایم سخت میگذشت. دیگر دل کندن از او که همه زندگی من شده بود، دشوار بود. میدانستم مسیری که او در آن قرار دارد احتمال شهادت دارد، اما باز نمیتوانستم با خودم کنار بیایم. هر بار سیدعباس از شهادت برایم صحبت میکرد که من را برای آن روز مهیا کند، من طفره میرفتم. من همیشه برای عاقبت بخیری سیدعباس دست به دعا بودم. دوست داشتم شهادت در آخر عمر نصیبش شود. میدانستم که شهادت لیاقت میخواهد. میدانستم خدا شهادت را به هر کسی نمیدهد، اما عشق به او نمیگذاشت به نبودش فکر کنم. وقتی که شهید سیدرضی موسوی به شهادت رسید، سیدعباس به من گفت: اگر من این مرتبه همراه با همرزمانم به مأموریت رفته بودم در کنار شهید رضی شهید میشدم. من هم به شوخی گفتم مگر شهادت شوخی است! سیدعباس نگاهی به من کرد و گفت: شهادت رزق است از طرف خدا. رزقی که اهل بیت (ع) و خدا باید آن را به آدم بدهند.»
