برچسب شهید

قبل از عید برای استقبال  از شهیدم خانه‌تکانی کردم

خبر شهادت پسرم را یک مادر شهید به من رساند. دی ۱۳۶۵ بود که مادر شهید مسعود فراهانی به خانه‌مان آمد. از رفتارش متوجه شدم از چیزی خبر دارد که آن را از من پنهان می‌کند. سراغ شوهرم را گرفت و گفت باید به او چیزی بگوید. فهمیدم چه خبر شده و به او گفتم پسرم به شهادت رسیده است؟

بالای سر پیکر همسر شهیدم گفتم: «خوش به سعادتت مهدی جان»

حادثه هفتم تیر، شهادت بهشتی و یارانش که پیش آمد، مهدی از من خواست با هم در مراسم تشییع شهدا شرکت کنیم. با داشتن بچه کوچک بسیار برایم سخت بود. به همسرم گفتم اگر گرما به بچه‌مان بخورد، اذیت می‌شود، اما شهید عشق عجیبی به انقلاب داشت و می‌گفت باید پسرمان در این مسیر بزرگ شود

مجاهدت در غرب شهادت در جنوب رقابیه

همسایه‌ها خیلی از اخلاق و رفتار و کمک‌هایی که به آن‌ها کرده بود، تعریف می‌کردند. علی اکبر هر وقت از جبهه برمی‌گشت به تک‌تک‌شان سر می‌زد و تمام وقت هم که پشت جبهه بود دنبال کارشان بود. حتی کلید خانه‌اش را به آن‌ها داده و به همه گفته بود هر وقت خواستید بروید خانه‌ام و هر چه خواستید بردارید

شانه به شانه تا شهادت 

برادر شهید ماجرای آخرین عکس به یادگار مانده از لحظه شهادت شهیدان داوود بصائری و اکبر قهرمانی را اینگونه بیان می‌کند و می‌گوید: آخرین تصویر از پیکر شهیدان داوود بصائری و اکبر قهرمانی پیش از عقب‌نشینی از سوی یکی از همرزم‌شان به ثبت رسید. او وقتی می‌بینید این دو شهید در این حالت و دوشادوش هم به شهادت رسیده‌اند با دوربینی که داشت این تصویر را می‌گیرد؛ تصویری که برای همیشه ماندگار شد. ایشان دو بار از شهدا عکس گرفته بود. یک بار در مسیر رفت و یک بار در مسیر بازگشت. هر دو عکس تفاوت چندانی با هم ندارند و تقریباً از یک زاویه به ثبت رسیده‌اند.

گفت مادر می‌روم کانادا، شهادت در یمن نصیبش شد

نزدیک ظهر از طریق سپاه به پسرم محمد، (برادر دوم مصطفی) زنگ زدند و گفتند مصطفی زخمی شده است، اما برادرش گفته بود که می‌دانم مصطفی شهید شده است. ما آمادگی شنیدن خبر شهادتش را داریم. برادرش تا حدودی در جریان کار‌های مصطفی قرار داشت و می‌دانست در کدام جبهه مقاومت فعالیت دارد

جان شیرین را فدای همرزمانش کرد

هر فرد یک جان دارد و شوخی نیست. مثل آن ابزار نیست یا مثل آن سهمیه حج نیست. جانی که خدا یک بار می‌دهد و یک بار هم می‌گیرد، ولی حاج حبیب حاضر شد همان یک جانش را در راه نیروهایش و دوستان و همرزمانش فدا کند. خدا هم بال پرواز به او داد و عاشقانه به سمت معشوقش پر کشید

می‌گفت حتم دارم جبهه مقاومت بر رژیم صهیونیستی پیروز می‌شود

همسایه‌ها نمی‌دانستند رضا شغلش چیست، فکر می‌کردند معلم است. حتی به من هم از درجه نظامی‌اش چیزی نگفته بود. همیشه دهم هر ماه حقوق آقارضا تمام می‌شد و به قول معروف، هشت‌مان گرو نه‌مان بود. وقتی بنر شهادت همسرم را دیدم، نوشته بود سرهنگ شهید