خودش با ما تماس گرفت و خبرمجروحیتش را داد

چندی قبل از شهادتش به من گفت: گاهی که حوادث (تروریستی) اتفاق می‌افتد، خدا تعیین می‌کند چه کسی شهید شود! یا چه کسی بماند که به مرگ طبیعی به خدا ملحق شود. این روز‌ها که با خودم فکر می‌کنم می‌گویم او می‌دانست که شهید می‌شود

چندی قبل از شهادتش به من گفت: گاهی که حوادث (تروریستی) اتفاق می‌افتد، خدا تعیین می‌کند چه کسی شهید شود! یا چه کسی بماند که به مرگ طبیعی به خدا ملحق شود. این روز‌ها که با خودم فکر می‌کنم می‌گویم او می‌دانست که شهید می‌شود

جوان آنلاین: به همسایه‌شان گفته بود: اگر من شهید شوم، شما روی مزار من هم برنج می‌ریزید؟ چون همسایه نذر کرده بود روی مزار شهدا برنج بریزید تا شهدا هم برای رفع حاجتش دعا کنند. او حرف‌های سرهنگ شهید علی محمدی را جدی نگرفته بود تا این که خبر شهادتش را شنید. حالا هر پنج‌شنبه، نذر شهید را ادا می‌کند. شهید‌علی محمدی، در حین انجام مأموریت درگلزار شهدای کرمان در تاریخ ۱۳ دی ماه ۱۴۰۲ به شدت مجروح شد و بعد از ۴۰ روز تحمل درد جانبازی در تاریخ ۲۱ بهمن ماه به شهادت رسید و پیکرش در میان خیل شرکت‌کنندگان درمراسم ۲۲‌بهمن‌ماه با شکوه تشیع شد. زهرا حسن‌زاده که هنوز هم شهادت همسرش، علی محمدی را باور نمی‌کند؛ با ما همراه می‌شود و از روز حادثه جانبازی تا شهادت همسرش برایمان روایت می‌کند.

 پسرعمه شهیدم!
همسرم علی، متولد اول خرداد سال ۱۳۵۷ بود. او پسر عمه من بود و همین رابطه فامیلی باعث شناخت بیشتر ما از یکدیگر شده بود. علی از دوران سربازی به خانه ما رفت و آمد می‌کرد. آن زمان ما در گلبافت زندگی می‌کردیم. او همیشه به ما سر می‌زد و به پدرم در امور کشاورزی کمک می‌کرد. همین آمدن و رفتن‌هایش هم علاقه من را به او زیاد کرد. بعد از خواستگاری و برگزاری مراسم‌های سنتی، سال ۱۳۸۲ عقد کردیم و سال ۱۳۸۳ زندگی مشترک‌مان را با هم آغاز کردیم. 
سال ۱۳۸۴ اولین فرزندم متولد شد. دخترم در زمان شهادت پدر ۱۸ سال داشت. بعد از آن خداوند، سه فرزند دیگر، یک دختر و دو پسر دیگر به من هدیه کرد؛ و مادری که بیقرار شد… 
علی مهربان و خوش اخلاق بود. به خانواده و پدر و مادرش احترام زیادی می‌گذاشت و به آن‌ها کمک می‌کرد. هر کاری از دستش بر می‌آمد برای همه انجام می‌داد. با رفتنش همه فامیل یتیم شدند. هیچ‌گاه به کسی جواب منفی نمی‌داد. من تک فرزند خانواده هستم و علی هم داماد‌شان بود و هم پسرشان. بعد از شهادتش مادرم که خیلی به علی وابسته بود؛ بیقرار شد. با بچه‌ها رابطه خوبی داشت. همیشه سعی می‌کرد وقتی تعطیلی یا مرخصی داشت؛ بچه‌ها را بیرون ببرد و آن‌ها را بچرخاند. علی هر وقتی که فرصت می‌کرد ما را به مسافرت می‌برد. قرار بود بعد از اتمام مأمورتش، با هم به مشهد برویم که قسمتش شهادت شد. 

 می‌دانست که شهید می‌شود
علی خیلی کم از شهادت با من صحبت می‌کرد. اما دو ماه قبل از شهادتش دور هم نشسته بودیم؛ علی با مادرش شوخی می‌کرد و می‌گفت: مادر جان من یک روز رفتم قبرستان جدید، رفتم درون یکی از قبر‌های آنجا خوابیدم، می‌خواستم ببینم اندازه من می‌شود یا نه! 
مادرش گفت:دیگر از این حرف‌ها نزن! گفت نه مادر، آدمی باید به فکر رفتن باشد. باید فکر همه جا را بکند و چندی قبل از شهادتش وقتی حرف از حوادث تروریستی و این صحبت‌ها شد به من گفت: گاهی که حوادث (تروریستی) اتفاق می‌افتد؛ این خداست که تعیین می‌کند چه کسی شهید شود! یا چه کسی بماند که به مرگ طبیعی به خدا ملحق شود. این روز‌ها که با خودم فکر می‌کنم؛ می‌گویم او می‌دانست که شهید می‌شود. او ارادت زیادی به حاج قاسم داشت. می‌گفت او برای تأمین امنیت منطقه بسیار مجاهدت کرد و ما مدیون زحمات او و شهدا هستیم. 

 مؤذنی که به بهشت رفت
دوستش برایم تعریف می‌کرد و می‌گفت: وقت اذان که می‌شد؛ علی با همان الله‌اکبر اول به نماز می‌ایستاد. به او گفتم: علی بیا مؤذن باش. گفته بود نه من می‌خواهم به نماز اول وقت برسم. من به علی گفتم: اگر سه‌سال مؤذن باشی، بهشت بر تو واجب می‌شود. علی هم قبول کرد و مؤذن شد. 
دوستش می‌گفت: هر مرتبه محل خدمت ما گلزار شهدای کرمان بود؛ علی رو به شهدا می‌کرد و به ما می‌گفت دعا کنید؛ یک متری از زمین این گلزار به من هم برسد!

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *