برچسب شهید ترور

پدرم را مقابل چشم‌های نوه ۵ ساله‌اش شهید کردند

از دفتر شهید لاجوردی با ما تماس گرفتند و گفتند قاتل را پیدا کردیم و قرار است اعدام شود. مادرم به همراه عمویم برای دیدن قاتل رفتند. آن جوان خودش اقرار کرده بود که پدرم و یک ساندویچ‌فروش دیگر را کشته است. مادرم از او پرسیده بود «همسرم چه گناهی کرده بود و با تو چه کار داشت که او را کشتی؟» او هم گفته بود «از مقامات بالا به ما دستور دادند»

اجازه نمی‌دهیم جنایات منافقین فراموش شود

نکته حائز اهمیت درخصوص اقدامات منافقان یا سایر گروه‌های تروریستی این است که آن‌ها می‌خواهند هم اعمال کثیف خودشان را انجام بدهند و هم این جنایت‌ها به فراموشی سپرده شوند. حضرت آقا هم چند سال پیش گوشزد کردند که در این خصوص ما غفلت داشتیم

حمیدرضا روز رأی‌گیری ریاست جمهوری به شهادت رسید

مادر می‌گفت: «می‌روی برو، اما مراقب خودت باش»، اما داداش حرفش این بود که من می‌روم و شهید هم می‌شوم. برادرم در یک خط وصیتنامه‌اش را نوشته بود: «من دوست دارم در جبهه به مردم و اسلام خدمت کنم. اگر دوست دارید من از شما راضی باشم، راه من را ادامه بدهید»

خوبی‌هایی که مرا می‌ترساند او را لایق شهادت کرد 

تا ساعت سه بعدازظهر از محمد بی‌خبر بودم تا اینکه خودش با من تماس گرفت و گفت یک انفجاری اتفاق افتاده است. من جلوی تلویزیون بودم. شبکه خبر را روشن کردم و در همین حین به محمد گفتم: «محمد جان تو را به خدا مراقب خودت باش!» بعد از او خداحافظی کردم. همینطور مشغول نگاه کردن به تلویزیون بودم که صدای انفجار دوم را شنیدم. خیلی سریع خبر انفجار دوم زیرنویس شبکه خبر شد. همه وجودم پر شد از نگرانی. با محمد تماس گرفتم، اما شماره او در دسترس نبود

خودش با ما تماس گرفت و خبرمجروحیتش را داد

چندی قبل از شهادتش به من گفت: گاهی که حوادث (تروریستی) اتفاق می‌افتد، خدا تعیین می‌کند چه کسی شهید شود! یا چه کسی بماند که به مرگ طبیعی به خدا ملحق شود. این روز‌ها که با خودم فکر می‌کنم می‌گویم او می‌دانست که شهید می‌شود

خوشحالم که اسلحه بچه‌ها روی زمین نماند

محسن قبل از شهادت به مادرش گفته بود دلم می‌خواهد شهید مفقودالاثر باشم تا با خانواده‌های دوستان مفقودالاثر من همدردی کنید. محسن همانطور که خودش دوست داشت، در عملیات والفجر ۳ در منطقه مهران به شهادت رسید و پس از ۱۶ سال مفقودالاثری، بعد از پیدا شدن پیکر همه دوستانش، تفحص و شناسایی شد

افتخار خانواده شد همان‌طور که قول داده بود

زمانی که او برای خدمت سربازی ثبت نام و لباس خدمت به تن کرد، چه در دلش آرزو کرد و چه از خدا خواست که به این عاقبت بخیری رسید. بار‌ها در طول خدمتش به من می‌گفت مادر جان! من می‌خواهم مایه سربلندی و افتخار شما شوم. نمی‌دانستم در دلش چه می‌گذرد