افتخار خانواده شد همان‌طور که قول داده بود

زمانی که او برای خدمت سربازی ثبت نام و لباس خدمت به تن کرد، چه در دلش آرزو کرد و چه از خدا خواست که به این عاقبت بخیری رسید. بار‌ها در طول خدمتش به من می‌گفت مادر جان! من می‌خواهم مایه سربلندی و افتخار شما شوم. نمی‌دانستم در دلش چه می‌گذرد

زمانی که او برای خدمت سربازی ثبت نام و لباس خدمت به تن کرد، چه در دلش آرزو کرد و چه از خدا خواست که به این عاقبت بخیری رسید. بار‌ها در طول خدمتش به من می‌گفت مادر جان! من می‌خواهم مایه سربلندی و افتخار شما شوم. نمی‌دانستم در دلش چه می‌گذرد

جوان آنلاین: شهید رضا هدایتی سرباز هنگ مرزی سردشت بود که برای تأمین امنیت مناطق مرزی راهی نقاط محل تردد اشرار و تروریست‌ها شده بود. او حین پوشش امنیتی منطقه «بلفت» بر اثر اصابت گلوله اشرار مجروح و بلافاصله به مراکز درمانی منتقل شد، اما متأسفانه به علت شدت جراحات وارده در چهاردهم آبان ۱۴۰۰ به درجه رفیع شهادت نائل آمد. در آستانه سالروز شهادتش پای مادرانه‌های شهناز شکری مادر شهید رضا هدایتی دهشالی نشستیم. ماحصل این گفت‌وشنود را بخوانید؛ و هدایایی که ماند

من دو فرزند دارم؛ یک پسر و یک دختر. پسرم رضا متولد ۱۲ اسفند ۱۳۷۷ بود. رضا از همان دوران کودکی، بسیار آرام و متواضع بود. مهربانی‌ها و خوش‌خلقی‌هایش را هرگز از یاد نمی‌برم. یکی از بهترین شاخصه اخلاقی پسرم، ادب او بود. احترام همه را نگه می‌داشت. حواسش به تمام مناسبت‌ها بود. در روز مادر و ایام عید. سعی می‌کرد برای من و خانواده هدایایی تهیه کند. همه آن هدایا از او برای من به یادگار مانده است. پسرم رضا اهل محبت کردن بود. روز ولادت حضرت زهرا (س)، روز مادر. برای من و خواهر، مادربزرگ و عمه‌اش هدیه می‌خرید. حتی برای زن عمویش که پسرش را از دست داده بود شاخه گلی می‌خرید و به دیدنش می‌رفت تا جای پسر نداشته‌اش را برای او پر کند. 

رزق حلال و دستفروشی

تا اول دبیرستان درس خواند و بعد از آن شروع به کار کردن و کمک به ما برای تأمین مایحتاج خانه کرد. برای رزق حلال، هرکاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد مانند کارگری و بنایی. حتی دستفروشی می‌کرد. چند جا هم برای فروشندگی رفت و مشغول کار شد. آخرین کارش قبل از اعزام به خدمت سربازی هم این بود که همراه با پسرعمه‌اش کاری راه انداختند و با هم کار کردند. علاقه زیادی به ورزش تکواندو داشت و از همان دوران کودکی برای یادگیری تکواندو اقدام کرد. همراه بچه‌های بسیج به ورزش فوتبال رفت و فعالیت فرهنگی زیادی در بسیج داشت. او بسیار اهل صله رحم بود. خیلی دوست داشت با هم به گشت وگذار برویم. همه صحبت‌ها، کار‌ها و تمام حرکاتش برای من خاطره است. هنوز صدای مامان مامان گفتن‌هایش را می‌شنوم. گاهی برای اینکه من را اذیت کند و سر به سر من بگذارد، می‌گفت مامان مامان! جوابش را می‌دادم، اما او سکوت می‌کرد. مجدداً برای لحظاتی بعد صدایم می‌کرد مامان! باز هم می‌گفتم جان مامان. اما او سکوت می‌کرد! می‌آمدم دعوایش کنم، می‌گفتم چه خبر شده که آنقدرصدا می‌کنی؟! می‌خندید و می‌گفت می‌خواستم اذیتت کنم. همیشه به من می‌گفت مادر جان! من طاقت ندارم اشک‌ها و چهره بغض آلود شما را ببینم. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *