برچسب روایت دانشجویی

روایت یک هیات ساده و صمیمانه/ همه عالم فنا، باقی حسین است

تصمیم گرفتم کل دهه بیایم همین‌‌جا، همین‌‌جا که انگار در مجموع بد نگذشته بود. همین‌‌جا که احساسات جدیدی به من داده بود. از کل آن شب اما، آنچه که هنوز زمزمه می‌‌کنم، همین است: همه عالم فنا، باقی حسین است...

ماجرای سفر به سامرا از بی‌راهه/ سالار، آقای میم و دیگران

وارد حرم می‌شویم. ضریحی برای زیارت وجود ندارد. نگاهی به اطراف می‌کنم. آقای سوزنچیان یک پایش را درآورده و در حال نماز خواندن است. ساعد جایی کز کرده است. دستی روی شانه‌ام احساس می‌کنم. برمی‌گردم. سالار است.

از کوه تا حرم؛ یک پیاده‌روی عاشقانه/ مناسک یا معارف؟

بالاخره بعد از یک هفته انتظار ویزا آمد و انگار راستی راستی راهی هستم. استرس گرفته ام که نکند نتوانم. چند بار از بابا پرسیده ام که هشتاد کیلومتر راه تقریبا می‌شود از کجا تا کجا و او شهر‌هایی با این مسافت را برایم مثال زده!

یک ماجرای عشقی-جنایی/ قتل به جای جشن

انگار حرف زدن یادم رفته بود. درست مثل بار اولی که نرگس را دیدم. سالن دانشکده مدیریت. همان جایی که چند روز دیگر قرار بود جشن ازدواج دانشجویی برگزار شود. عقد من و نرگس. اسماعیل و نازنین. اما ماجرای آن شب همه چیز را به هم ریخته بود.