تصمیم گرفتم کل دهه بیایم همینجا، همینجا که انگار در مجموع بد نگذشته بود. همینجا که احساسات جدیدی به من داده بود. از کل آن شب اما، آنچه که هنوز زمزمه میکنم، همین است: همه عالم فنا، باقی حسین است...
وارد حرم میشویم. ضریحی برای زیارت وجود ندارد. نگاهی به اطراف میکنم. آقای سوزنچیان یک پایش را درآورده و در حال نماز خواندن است. ساعد جایی کز کرده است. دستی روی شانهام احساس میکنم. برمیگردم. سالار است.
بالاخره بعد از یک هفته انتظار ویزا آمد و انگار راستی راستی راهی هستم. استرس گرفته ام که نکند نتوانم. چند بار از بابا پرسیده ام که هشتاد کیلومتر راه تقریبا میشود از کجا تا کجا و او شهرهایی با این مسافت را برایم مثال زده!
الان یکی از امیدهایم به انتخابات شورای صنفیست که بتوانم به واسطه اعضای شورا مسئله را پیگیری کنم. اما این را نیز میدانم که پیگیریهای درون دانشگاهی کافی نیست.
کمانچه آندو شکسته بود. ساز برایش خیلی مهم بود. من با دیدن حال برافروختهشان پرسیدم حالا چرا شکسته این ساز؟ احمد جواب داد: آندو کوبیدش تو دیوار! تعجبم بیشتر شد و پرسیدم چرا؟
انگار حرف زدن یادم رفته بود. درست مثل بار اولی که نرگس را دیدم. سالن دانشکده مدیریت. همان جایی که چند روز دیگر قرار بود جشن ازدواج دانشجویی برگزار شود. عقد من و نرگس. اسماعیل و نازنین. اما ماجرای آن شب همه چیز را به هم ریخته بود.