برچسب روایت دانشجویی

روایت زیبای یک خانم دکتر از اردوی جهادی در مرز افغانستان/ از واحد فخیمه‌ی اتوکلاو تا تریاکی که ماده مخدر نبود

تپه‌های پشت خوابگاه و روستای پله‌ای متروکه‌ی بالای مدرسه بدجور وسوسه‌مان می‌کردند. بخصوص من و میم را که دوتا فنر جستجوگر بودیم و یکجا بند نمی‌شدیم.

من دانشجو نیستم/ در انتظار گودو

استادی که انتقال دانش و آموزگاری شغلش باشد اگر بخواهد دست از پا خطا کند بقای خود و خانواده‌اش را به خطر می‌اندازد. دانشجویی که آینده‌اش گره خورده با بازی در این نمایش (دانشگاه)، موجودی بی‌خطر و گوش‌به‌فرمان خواهد بود.