برچسب روایت دانشجویی

چرا استاد من از دانشگاه رفت؟/ جایی برای پیرمردها نیست

پیرمرد نمی‌توانست بفهمد رابطه‌ی نامشروع استاد و دانشجو یعنی چه، نمی‌فهمید نمره و مدرک پولی یعنی چه، نمی‌فهمید اختلاس در دانشگاه یعنی چه. دیگر نیامد و گفت به دانشجوها بگویید که فلانی بدجوری، جای همه‌ی هم‌نسل‌هاش، شرمنده‌ی شماست و کاری هم از دست‌ش ساخته نیست.

یک فنجان انگلیسی با اسمارتیز و لب‌های غنچه شده/ همه چیزی که از خانم استاد یاد گرفتم

پشت سری و جلویی هم نمی‌دانستند الان کجاست. من زرنگی کردم رفتم دو پاراگراف بعد و نگهبانی دادم تا برسد. رسید ولی دوباره گم کردم و قص علی هذا! تمام که کرد همه به او و به هم نگاه می‌کردیم و خنده سفیهانه بر لب داشتیم!

روزگار سپری شده‌ یک اربعین‌نرفته/ من و روضه سی‌ساله پدربزرگ

توی این سه-چهار سال، بارها شده که وسط غذا دادن، ذهنم بپرد سمت راهپیمایی اربعین. اینکه الان مجتبی و محمدعلی‌ها و محمد و مصطفا کجای مسیر هستند؟ رسیده‌اند به کربلا یا توی یکی از موکب‌ها دارند استراحت می‌کنند؟...