هشتاد کیلومتر پیاده‌روی برای کشف «خود»/ قصه من و مرتضی

آقا مرتضی را میان جمعیت می‌بینم اما دیگر جلو نمی‌روم. می‌دانم هر جا که من باشم هست و نگران نیستم که دیگر گمش کنم.

آقا مرتضی را میان جمعیت می‌بینم اما دیگر جلو نمی‌روم. می‌دانم هر جا که من باشم هست و نگران نیستم که دیگر گمش کنم.

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-مهران عزیزی؛ «آقا مرتضی» رفیق قدیمم بود. هیئت را می‌گرداند
و صدای گرمی هم داشت و اگر دست می‌داد، دوره‌اش می‌کردیم که روضه‌ی حضرت قاسم را بخواند.
کتاب‌خوان هم بود و خوب هم می‌نوشت. نامه‌هاش را گاهی می‌خوانم و می‌گویم کاش جدی‌تر
به نوشتن فکر می‌کرد؛ نامه‌هایی را که وقتی سرباز بود برایم نوشته‌ بود. این آخری‌ها،
یعنی از وقتی که قصد کردم دهه‌ی اول، هر شبی را بروم، بی نام و نشان توی تکیه و مسجدی
غیر از هیئت خودمان بگذرانم، از من گله داشت. به بابا هم گفته بود. کاش دلیلش را توضیح
داده ‌بودم قبل از سفرش. کاش گفته‌ بودم دلم گم‌ شدن می‌خواهد. کاش دوباره می‌شد دست‌هام
را باز کنم و در آغوش بگیرمش و در گوشش آرام بگویم که قرار ما بی‌قراری‌ست و باید بروم
جایی که خودم جلوی چشم خودم نباشم. کاش دانسته باشد و ببیند و حلالم کند. آقا مرتضی
برای دفاع از حرم رفت و جانش را گذاشت و توی یک تابوت چوبی که لباس پرچم‌مان تنش بود،
زنده‌تر از من و ما برگشت.

سفر اربعین را قرار بود با آقا مرتضی برویم. حالا دیگر مرتضی خودش کبوتر
حرم است. نمی‌دانم اگر بود، چطور می‌توانستم بگویم که می‌خواهم تنها بروم. یعنی باید
تنها بروم. همان سر بندِ هیئت‌ها و بی ‌نام و نشانی و این‌ها، تصمیمم را گرفته ‌بودم
و قرارهام را با خودم گذاشته ‌بودم.

از سفر اربعین و قصد و مقصدم، به هیچ‌کس هیچ‌ چیز نگفتم. فقط رفتم. پاسپورت
و ویزا آماده بود و بار و بندیل و بُنه را بسته ‌بودم و توشه فراهم بود. همه‌ی طلب
مرخصی را یک‌جا گرفتم. همسرم بو بُرده ‌بود اما نه من چیزی گفتم و نه او چیزی پرسید.
کارت بانکیم را گذاشتم و پسرم را بوسیدم و کوله را برداشتم و راه‌ افتادم.

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *