
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو – محمدعلی عبدو؛ برف میآمد؛ اولین سالی بود که دانشجو شده بودم و از قضا سومین
ماهش بود. یک دانشگاه به آن بزرگی و آن همه راه برای ورود و خروجش را گذاشته بودم به
امان خدا و ترم اول را نگه داشتم برای در اصلی! یک سالی بود که خواب و خوراک را به
دستور شریعتِ عجیب و غریبی به نام کنکور حرام کرده بودم و حالا منطقی بود اگر عقدهگشایی
کنم. قرار بود اقلا سه ماهی رفت و آمدها از در اصلی باشد تا طعم موفقیت سریع جیم نشود
و مدتی محض رضای خدا مهمانمان باشد! آن روز فراموشم نمیشود. صبح کلاسی نداشتم. سرد
بود و برفی. شب قبل درست مثل ایام دبستان که روز قبل از کلاس ورزش خوابم نمیبرد، کائنات
و محتویاتش را در رختخواب زیر و رو میکردم اما دریغ از یک خمیازه که امیدوارم کند.
