برچسب روایت دانشجویی

ما از قیف کنکور ارشد، رد شده بودیم/ روایت درس‌خواندن عاشقانه من و مجتبی!

یک ماه مانده به کنکور ارشد، مجتبی از کارش در یک شرکت خصوصی انصراف داد و چون هر دو از کنکور کارشناسی زخم خورده بودیم، قسم یاد کردیم ننگ آن را بشوریم و آنقدر جوگیر شدیم که با سوزن یک قطره خونمان را پای این عهد فشاندیم.

همه قوانین ایالتی اتاق‌های خوابگاه‌/ افطارهای دانشجویی و شام‌های خوابگاهی

هر اتاق قوانین ایالتی کاملاً امضایی هم داشت. در رابطه با تقسیم جای خواب، جارو کردن اتاق ، محدوده تصرف در محتویات یخچال، ترتیب لباس‌ها، تقسیم بندی پریزها، اصل بقای دمپایی، لیست اموال عمومی...

ماجرای یک سال پر از تست و آزمون / من، ساعت زرد، رده‌ب، مشاور اعظم و باقی قضایا

دانشگاه را برای مدرک می‌خواستم و مدرک را برای چیز نامعلومی که نمی‌دانستم چه بود اما همه به دنبالش می‌دویدند. من هم افتاده بودم در جاده و می‌دویدم. مثل «علی» که تمام جانش را گذاشته بود در پاهایش و دور دریاچه را بی‌وقفه و دیوانه‌وار می‌دوید.

داستان یک هراس همیشگی/ گمشده در کنکور

من از کودکی با کنکور بزرگ شدم. از روزی که ازم پرسیدند دوست داری در آینده چه کاری شوی؟ و به من فهماندند که چه بخواهم مثل همه دکتر و مهندس شوم (که هیچ‌وقت دوست نداشتم بشوم) و چه هر نوبر دیگری باید شاخ کنکور را بشکنم.