ماجرای یک سال پر از تست و آزمون / من، ساعت زرد، رده‌ب، مشاور اعظم و باقی قضایا

دانشگاه را برای مدرک می‌خواستم و مدرک را برای چیز نامعلومی که نمی‌دانستم چه بود اما همه به دنبالش می‌دویدند. من هم افتاده بودم در جاده و می‌دویدم. مثل «علی» که تمام جانش را گذاشته بود در پاهایش و دور دریاچه را بی‌وقفه و دیوانه‌وار می‌دوید.

دانشگاه را برای مدرک می‌خواستم و مدرک را برای چیز نامعلومی که نمی‌دانستم چه بود اما همه به دنبالش می‌دویدند. من هم افتاده بودم در جاده و می‌دویدم. مثل «علی» که تمام جانش را گذاشته بود در پاهایش و دور دریاچه را بی‌وقفه و دیوانه‌وار می‌دوید.

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-محمدصالح سلطانی؛ «هر رشته‌ی مهندسی در تهران باشد خوب است.» انتهای آرزوهایم در روزهای آغازین ماراتن کنکور، همین بود. هنوز تا رسیدن به آن سال خاص، چندماهی فاصله داشتم و مدرسه می‌خواست با چند آزمون آزمایشی، کم کم ما سال سومی‌ها را برای ورود به پیش‌دانشگاهی آماده کند. نتایج آزمون‌ها که می‌آمد، می‌رفتم پای سیستم و سامانه‌های تخمین رتبه‌ را بالا-پایین می‌کردم و روی هر رتبه‌ای که من را در یک دانشگاه خوب شهر تهران حفظ کند، متمرکز می‌شدم. آن‌جا، سقف رویای من برای کنکور بود.  انتظار بیشتری نداشتم. نه اینکه چیز بیشتری نخواهم، انگیزه بیشتری نداشتم. دانشگاه را برای مدرک می‌خواستم و مدرک را برای چیز نامعلومی که نمی‌دانستم چه بود اما همه به دنبالش می‌دویدند. من هم افتاده بودم در جاده و می‌دویدم. مثل «علی» که تمام جانش را گذاشته بود در پاهایش و دور دریاچه را بی‌وقفه و دیوانه‌وار می‌دوید تا به رتبه سوم و آن یک جفت کفش برسد. من، در سال1392 ، علی بودم و برای یک جفت کفش در یک دانشگاه سراسری می‌دویدم.

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *