برچسب روایت دانشجویی

ماجرای یک اردوی تشکیلاتی-خانوادگی/ پایی که جا ماند

به ناچار در جدال اینکه سلامتی مهمتر است یا تشکیلات به گزینه اول رای دادم و ساعت حرکت گذشت و من از قطار تشکیلات جاماندم. به چمدان و وسایل جمع شده در آن نگاه کردم؛ نمی خواستم باور کنم همه چیز تمام شده و باید به زندگی روزمره بازگردم.

ماجرای اردویی که شبیه یک خواب شیرین بود/ همه به رنگ خاک

آب در منطقه کم بود، اما اگر دوباره پای ابر‌های باران‌زا به زمینِ خشکِ کلاته می‌رسید، می‌توانست جای برکت، پیام‌آور عذاب باشد. روستا باید به بالای تپه می‌آمد تا باران همچنان برای این مردم نماد برکت باقی بماند؛ و مسجد، برای کلاته‌حبیب نماد تغییر بود.