نمیدانم چهطور شد که تصمیم گرفتم برای آخرین بار شانسم را امتحان کنم و با ناامیدی به پدرم گفتم:« بابا! همه دوستام دارن میرن؛ فردا آخرین مهلت برای ثبتِ نامِ اجازه میدی برم؟!»
دخترک تبعیت میکرد. رام و آرام. با مقعنهی بور شدهی دانشگاهش. به بست شیخ طوسی رسیدیم. همه با شوق فراوان راهی زیارت بودند. دخترک در ورودی صحن اصلی متوقف شد.
نیمههای شب بود. شاهرود را رد کرده بودیم که ناگهان حس کردم اتوبوس خیلی به شانه نزدیک شد. مرز شانه را رد کرد و بعد، به تپههای نخاله کنار جاده هم خیلی نزدیک شد. بُراق نشستم! نفسم بند آمد!
به ناچار در جدال اینکه سلامتی مهمتر است یا تشکیلات به گزینه اول رای دادم و ساعت حرکت گذشت و من از قطار تشکیلات جاماندم. به چمدان و وسایل جمع شده در آن نگاه کردم؛ نمی خواستم باور کنم همه چیز تمام شده و باید به زندگی روزمره بازگردم.
آن منطقه، منطقه کوچکیست؛ با این حال قوانین خاص خودش را دارد؛ قانون اول این است که هیچ کورهای حق ورود به کوره دیگر را ندارد؛ و اگر غیر از این رخ بدهد، قطعا جنگ جهانی کورهها اتفاق میافتد
شهرام کار نمیکرد. این کفر مجید را در میآورد. چند روز قبل از من به آنجا آمده بود. صاحب خانه دیده بود که در پارک میخوابد، او را به این خانه آورد. روزها میرفت به ...
من که رفتم بعداً در گروه پیامی دیدم از کسی که تا آخرین لحظهها در خانهشان مانده بود. او نوشته بود: «ابوالفضل دیشب پدرش را که دید، داد زد: بابا! بابا! تو نبودی! معجزه اتفاق افتاد! امشب معجزه بود!»
آب در منطقه کم بود، اما اگر دوباره پای ابرهای بارانزا به زمینِ خشکِ کلاته میرسید، میتوانست جای برکت، پیامآور عذاب باشد. روستا باید به بالای تپه میآمد تا باران همچنان برای این مردم نماد برکت باقی بماند؛ و مسجد، برای کلاتهحبیب نماد تغییر بود.