وقتی طولانی‌ترین سجده شکرم را به جا آوردم/ نجات در شانه‌خاکی

نیمه‌های شب بود. شاهرود را رد کرده بودیم که ناگهان حس کردم اتوبوس خیلی به شانه نزدیک شد. مرز شانه را رد کرد و بعد، به تپه‌های نخاله کنار جاده هم خیلی نزدیک شد. بُراق نشستم! نفسم بند آمد!

نیمه‌های شب بود. شاهرود را رد کرده بودیم که ناگهان حس کردم اتوبوس خیلی به شانه نزدیک شد. مرز شانه را رد کرد و بعد، به تپه‌های نخاله کنار جاده هم خیلی نزدیک شد. بُراق نشستم! نفسم بند آمد!

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو- سارا گریانلو؛ بعد از ظهر روز چهارشنبه که دو تا هم اتاقی‌ام رفته بودند شهرستان، کسی در اتاق را زد. داشتم کوله‌ام را می‌چیدم برای سفر بی سر و صدای دو روزه‌ی مشهد. دهن کوله‌ام باز بود و چند تکه لباس دور و بر. بلند شدم ببینم کیست که خودش رودربایستی نکرد و آمد تو! سلمی بود! دانشجوی ورودی دو سال پایین‌تر که از بس با من پلکیده بود همه فکر می‌کردند همان ترم با ما فارغ‌التحصیل می‌شود.نگاهی به کوله من کرد و پرسید: «کجا؟»نباید کوله‌ام را می‌دید، نباید می‌گفتم مشهد! می‌دانستم بفهمد می‌روم مشهد، بند می‌کند که «منم میام!»

دوست داشتم تنها بروم. بی سر و صدا. به مامان هم نگفته بودم. سلمی بی‌ترمز‌تر از آن بود که بشود بپیچانی‌اش. هم‌زمان نگاه هر دوی ما افتاد به بلیت و دفترچه و کارت ملی که گذاشته بودم‌شان کنار کوله. زودتر از من خم شد و بلیت را برداشت. چند ثانیه با چشم گشاد مکث کرد و خیلی مصمم و مقتدر گفت: «منم میام»!

بلتط را انداخت و به سرعت رفت سمت در. یعنی «الان آماده میشم». دو ماه بود که با هر اتفاقی، «نُچ»‌ی می‌گفت، سری تکان می‌داد و می‌گفت: «مشهد لازمم!» مثل آتش‌نشان‌ها که برای مهار آتش مناطق جنگلی، با خود آتش کار ندارند و فقط درخت‌های دور حریم آتش را می‌زنند که سرایت نکند، فقط توانستم بگویم: «به حسینی نگو!».

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *