ماجرای یک جشن تولد جهادی/ شب نزدیکی قلب‌ها

من که رفتم بعداً در گروه پیامی دیدم از کسی که تا آخرین لحظه‌ها در خانه‌شان مانده بود. او نوشته بود: «ابوالفضل دیشب پدرش را که دید، داد زد: بابا! بابا! تو نبودی! معجزه اتفاق افتاد! امشب معجزه بود!»

من که رفتم بعداً در گروه پیامی دیدم از کسی که تا آخرین لحظه‌ها در خانه‌شان مانده بود. او نوشته بود: «ابوالفضل دیشب پدرش را که دید، داد زد: بابا! بابا! تو نبودی! معجزه اتفاق افتاد! امشب معجزه بود!»

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *