
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-فاطمه سادات حسینی، خوابگاه ما، مطب و کلینیک شمارهی یک سه رأس مثلثی
بودند که طی کردن اضلاعش سه دقیقه هم طول نمیکشید. کلینیک اطفال سمت
راستمان بود و کلینیک شمارهی دو را پسرها میگرداندند و بعدها فقط عکسهایش را
دیدیم. ما فقط مجاز بودیم در محدودهی همین مثلث رفت و آمد کنیم
و بهمان هشدار داده بودند که با رفتن یک مسیر
اشتباهی ممکن است از مرز افغانستان سر دربیاوریم.
تپههایپشت خوابگاه و روستای پلهای متروکهی بالایمدرسهبدجور
وسوسهمان میکردند. بخصوص من ومیمرا که دوتا فنر جستجوگر بودیم و یکجا بندنمیشدیمو
از بخت بد مسئول اردو نیروی گردان بین کلینیکها هم شده بودیم. ولی از ترس خارج
شدن از مرزهای ایران هم که شده؛ همهی کنجکاویمان را همراه پسربچههای شلوغ و
سربههوای روستا سر پیدا کردن راههای تازه بین کلینیک و بخش اطفال خالی میکردیم.
شبها نمیخوابیدیم و به آسمان صافپرستارهایکه فقط آنجا میتوانستیم داشتهباشیماشخیره
میشدیم و برای بقیهی روزهایسالماناحساس سبکی و خوشبختی ذخیرهمیکردیم.
