چرا در ۴۰ سالگی به دانشگاه آمدم؟ / ماجرای یک عشق ناتمام

دلشان مکانیک می‌خواست و خواندم و دلم ادبیات می‌خواست و.... همیشه همینطور است. چیزی را که دوست نداری مجبوری تحمل‌ش کنی و چیزی را که دوست داری تحمل‌ش نمی‌کنند.

دلشان مکانیک می‌خواست و خواندم و دلم ادبیات می‌خواست و…. همیشه همینطور است. چیزی را که دوست نداری مجبوری تحمل‌ش کنی و چیزی را که دوست داری تحمل‌ش نمی‌کنند.

چرا در ۴۰ سالگی به دانشگاه آمدم؟ / ماجرای یک عشق ناتمام

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-مهران عزیزی، در این اتاق تاریک و در این نیمه‌شب خنک شهریوری، چشمم در صفحه‌ی نمایشگر
رایانه‌ی پیر و خسته‌ام، به برنامه‌ی درسی ترم اول است و پلک نمی‌زنم. بیست و پنج سال
پیش، من به استناد نامه‌ها و کارنامه‌ها، شاگرد اول دوره‌ی سوم راهنمایی بودم با میانگین
نمره‌های بیست و یک دوجین افتخار و عنوان درسی و علمی که در حقیقت صاحب افتخارش مدرسه‌ام
بود و پدر. آن روزها رشته‌ات را باید همان اول دبیرستان انتخاب می‌کردی و آینده‌ات
را روی همان انتخابت بنا می‌کردی. من با همه‌ی کودکی، بی که با کسی حرفی زده‌باشم،
خودم سنگ‌هام را واکنده بودم با خودم و انتخابم را کرده‌ بودم و پیه تبعات‌ش را به
تنم مالیده‌بودم و فقط مانده بود آفتابی‌اش کنم.


پدر، خودش دبیر بود و درس می‌داد و از اوضاع ما که چه کرده‌ایم و می‌کنیم
بی‌خبر نبود و لابد او هم انتخاب‌ش را کرده‌بود برای من. شب پیش از روزی که قرار بود
مسیر آینده‌ام از تحصیل در علوم‌تجربی یا ریاضی‌فیزیک یا علوم‌انسانی آغاز بشود، همان
سر سفره‌ی شام، بی که چشمم به چشم پدر بیفتد، گفتم که قرار من با خودم و تصمیم قطعی
من تحصیل در علوم‌انسانی است. سرم پایین بود و با قاشق و بشقاب خالی ور می‌رفتم اما
می‌دانستم سکوت سنگین پدر و بی‌قراری مادر، قصه‌ی درازی در آستین دارد. آماده بودم.
پدر آینده را روشن نمی‌دید و جو تحصیل در علوم‌انسانی را نمی‌پسندید و معتقد بود فراری‌ها
و جامانده‌ها و وامانده‌ها توی آن کلاس‌ها جمع‌اند. تا دو و سه‌ی شب من گفتم و او گفت
و آخرش هم کوتاه نیامد و فقط گفت: من نمی‌دانم. خودت می‌دانی.

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *