
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو،مطهره مختاری؛ زنگ زدند. بچهها دست تنها مانده بودند. خودم را به دانشگاه رساندم. از صاحبان چهار دیواری با نشانه قراردادن دل شکسته و چشم گریان اذن گرفتیم. چهار،پنج نفری دیوارها و پنجرهها را با حال قلبمان هماهنگ کردیم. طاقچهها را برای شمع گذاشتن آمادهکردیم. دیوارها را سیاهپوش کردیم. شهید گمنام را با رنگ سفید و سبز و قرمز پر رنگ کردیم. پایین سنگ سیاه نوشته بود: هر کس میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند.
برای کسی که داستان کربلا را برایمان بخواند صندلی گذاشتیم. پشت سرش روی پرده سیاه با رنگ قرمز نوشتیم یاران شتاب کنبد گویند قافله ای در راه است که گنهکاران را در آن راهی نیست؛ آری گنهکاران را راهی نیست ولی پشیمانان را می پذیرند.
یک شب مانده به شروع مراسم رفیقی با یک ظرف غذا به ما ملحق شد و مصرانه میخواست آشپز سلف را که غذای این چند شب را میپزد ببیند. ما هم هر چه میپرسیدیم چرا و قضیه چیست؟ ما را دست به سر میکرد. خلاصه رفت پیش آشپز سلف و ما نیز همراهش رفتیم. یک قاشق داد دست آقای آشپز و گفت: یک قاشق از این بخورید. برای ما که عجیب بود. آشپزجان قاشقی از آن غذای سرد را در دهان گذاشت و از رفیق ما پرسید این قیمه عجیب خوشمزه رو از کجا آوردی؟ رفیق ما هم گفت این قیمه مخصوص آشپز هیأتشان در شهر خودشان است و دستور پخت را به دست آقای آشپز داد.
