
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو- سیدبهنام طالبکیش؛ آسانسور پایین میآید و طبقه سوم، زمان ورود سالار، تا رسیدن به لابی، صدای شکستن دندههای چپ بغل دستیام را حس میکنم.همه در هم میلولند و جای سوزن انداختن نیست. نگاهی به سالار میاندازم. ریش بلند فرفری و سر و کله ی گندهاش را سمتی میاندازد که انگارلب و لوچهاش کج شده برای ماجراهای این سه روز. درست شبیه پاگنده در فیلمهای وسترن اسپاگتی. البته کمی بیکله و ضعیف. با این که دست هتل به دهنش می رسد (دو تا آسانسور و لابی خیلی بزرگ به همراه اتاقهای مجهز) و گمان نمیکنی اینجا کشور جنگزده ای باشد اما وقتی در آسانسور باز میشود و وارد لابی میشویم سیل جمعیت توی ذوق میزند و ختم به سرپا ایستادن و کوله پشتی را بغل کردن. خانوادهی میرزایی بین من و سالار حایل شدهاند و ساعد آن طرفمان ایستاده است.نگاهم به ساعت میافتد. عقربه ساعتشمار خودش را به چهار چسپانده است. هوا کمیرا آن طرف انداخته است. من شروع به حرف زدن میکنم:«من شنیدم خرسها با کسی قهر نمیکن, کارشون فقط خوابیدنه». هیچی نمیگوید. چمدان اول انتهای صندوق عقب اتوبوس جا میگیرد. دومی را برمیداریم. آقای میرزایی بلند میگوید:«زودتر برادرها». من توجهی نمیکنم و سالار هم و آرام چمدان دوم را برمیداریم. سالار سرش را پایین انداخته بود و منتظر تمام شدن کار. من نیشخندی میزنم و میگویم:« خرسها ریش ندارن که. بعضیها چه فکرهایی میکنن. آدمیزاد هم از این کارها نمیکنه». سالار سرش را بلند میکند و چمدان را رها. بلند داد میزند:«خرسها وقتی میخوابن کسی باهاشون کاری نداره. اما تو…». بعد برمیگردد و سوار اتوبوس میشود. هوا رو به سردی میرود. چند تکه کوچک ابر در آسمان پیدا است. من و آقای میرزایی چمدان را جاگیر میکنیم و سوار اتوبوس میشویم.
