برچسب جانباز

کوچک‌ترین جانباز حادثه تروریستی کرمان حتی ۵ سال هم ندارد

سرپرست اداره کل کمیسیون پزشکی بنیاد شهید گفت: کوچک‌ترین جانباز حادثه تروریستی کرمان حتی ۵ سال هم ندارد، اما ۱۵ درصد جانبازی به او تعلق گرفته است. بیشترین درصد جانبازی هم به دختری ۸ ساله اختصاص یافت.

دستم را حوالی خرمشهر  جا گذاشتم!

«شهید ماشاءالله راحمی» باعث شد که به جبهه بروم. ایشان در زمان شاه از دانشجویان انقلابی بود. زمانی که حضرت‌امام به ایران آمدند، ماشاءالله در کمیته استقبال از امام بود. او از ما سنش بیشتر بود. بچه محل بودیم و زمانی که به جبهه رفت، از آنجا برای من نامه می‌نوشت تا برای همکلاسی‌هایم در مدرسه بخوانم

اسرای دشمن به قدری زیاد بودند که بین‌شان گم می‌شدیم!

اگر ما گمرک خرمشهر را می‌گرفتیم، دشمن داخل شهر حبس می‌شد. اما در آنجا درگیری خیلی سخت بود. به نوعی جنگ شهری محسوب می‌شد. چون بعثی‌ها پشت درخت‌ها، بلوک‌های ساختمانی، تأسیسات خود گمرک و... مستقر بود و به سمت ما تیراندازی می‌کردند. فاصله‌مان هم خیلی کم بود

مدافعان خرمشهر از ناموس تمام ایران دفاع کردند

خانم عابدی رئیس مدرسه علمیه خواهران در قم از شاهدان صحنه جنگ در خرمشهر بودند. ایشان می‌گفتند: «وقتی اولین گلوله به خرمشهر اصابت می‌کند چند دقیقه قبلش قرار بود خطبه عقد شهناز محمدی‌زاده خوانده شود ولی با صدای انفجار ایشان سر سفره عقد نمی‌نشیند و جزو اولین شهدای مدافع خرمشهر می‌شود.»

مادری که برای شهادت فرزندش دست به دعا‌ شد

برخی اوقات یاد صحبت‌های مادر شهید‌حججی می‌افتم؛ می‌گفت زمانی که در فیلم دیدم محسنم به دست داعش اسیر شده، شهادتش را از خدا خواستم و گفتم: خدایا ان‌شاءالله شهید شود. با خودم می‌گفتم چطور یک مادر راضی می‌شود به شهادت فرزندش، اما وقتی ۲‌اردیبهشت‌ماه، در آخرین روز، محمد‌مهدی را در آن حال دیدم، خودم راضی به شهادتش شدم.

۱۳ سال شریک درد‌های یک جانباز بودم

ما خودمان یک خانواده انقلابی داشتیم. پدرم هشت سال در دفاع‌مقدس حضور داشت و جانباز اعصاب، روان و شیمیایی است. گلوله به کتف پدرم خورد، ترکش به گوشش اصابت کرد و شنوایی‌اش را از دست داد، الان سمعک می‌گذارد. آن زمان با آنکه کودک بودم، یادم است پدرم هر موقع از جبهه می‌آمد، مجروح بود. همه بدنش ترکش داشت

تیماجی: پایم را در شلمچه و دلم را در ضریح حضرت ارباب(ع) جا گذاشتم

یک استاد دانشگاه قم گفت: قرار نبود که قطره‌ای از دریای میلیونی عاشقان امام حسین(ع) در پیاده‌روی اربعین باشم؛ اما وقتی سیدالشهدا (ع) بطلبند تمام کائنات دست به دست هم می‌دهند تا خواسته فخر عالم امکان، محقق شود، پایم را در شلمچه و دلم را در ضریح شش گوشه‌ حضرت ارباب(ع) جا گذاشتم.

شهید که شد از گمنامی درآمد

بعد از شهادتش مزار برادرم مأمن بسیاری شد. هرمرتبه سر مزارش می‌رویم می‌بینیم مردم به زیارتش آمده‌اند. سر مزارش گوسفند قربانی می‌کنند و خواسته‌هایشان را با مجید و شهدا در میان می‌گذارند. به عنوان برادر شهید تنها خواسته‌ای که از او داشته و دارم این است که به مادرم آرامش دهد