ما خودمان یک خانواده انقلابی داشتیم. پدرم هشت سال در دفاعمقدس حضور داشت و جانباز اعصاب، روان و شیمیایی است. گلوله به کتف پدرم خورد، ترکش به گوشش اصابت کرد و شنواییاش را از دست داد، الان سمعک میگذارد. آن زمان با آنکه کودک بودم، یادم است پدرم هر موقع از جبهه میآمد، مجروح بود. همه بدنش ترکش داشت
جوان آنلاین: شهید عبدالعلی بنیانی سال ۱۳۴۳ در شیراز متولد شد. وقتی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، نوجوانی ۱۴ ساله بود، اما از همان زمان در میادین نبرد حضور یافت و با تشکیل سپاه پاسداران به عضویت این نهاد انقلابی درآمد و در چند عملیات دفاعمقدس شرکت کرد. منافقین که از فعالیتهای عبدالعلی عصبانی بودند، درصدد ترورش برآمدند و نهایتاً در اول بهمن ۱۳۵۹ وقتی مشغول پاسداری از شهرش بود با گلوله گروهک تروریستی منافقین قطع نخاع شد. در لحظه مجروحیت عبدالعلی، آیت الله شهید عبدالحسین دستغیب (سومین شهید محراب) اولین کسی بود که بر پیکر نیمهجان عبدالعلی حاضر شد. در آن مقطع قسمت نبود او به شهادت برسد. ماند تا ۳۷ سال درد و رنج جانبازی ۷۰ درصد را تحمل کند و نهایتاً در شانزدهم مهر ۱۳۹۶ به شهادت برسد و به دوستان شهیدش بپیوندد. گفتوگوی ما با «کلثوم سرداری» همسر جانباز شهید «عبدالعلی بنیانی» را که سالها با این جانباز زندگی کرده و همراه دردها و سختیهای او شده بود، پیشرو دارید.
شما بعد از جانبازی شهید بنیانی با ایشان ازدواج کردید، معیار شما برای همسری با یک جانباز ۷۰ درصد چه بود؟
ما خودمان یک خانواده انقلابی داشتیم. پدرم هشت سال در دفاعمقدس حضور داشت و جانباز اعصاب، روان و شیمیایی است. گلوله به کتف پدرم خورد، ترکش به گوشش اصابت کرد و شنواییاش را از دست داد، الان سمعک میگذارد. آن زمان با آنکه کودک بودم، یادم است پدرم هر موقع از جبهه میآمد، مجروح بود. همه بدنش ترکش داشت. پسرعموی ما شهید جعفر سرداری کنار عمویم محمد سرداری سال ۶۴ در یک عملیات به شهادت رسیدند. پدرم اسلحه عمو را گرفت و به جبهه رفت. من رنج جانبازان را از نزدیک دیده بودم؛ بنابراین با شناخت و آگاهی کامل از سختی زندگی با جانباز به خواستگاری آقای بنیانی جواب مثبت دادم. سال ۸۳ عقد و سال ۸۴ ازدواج کردیم. حاصل زندگیام با شهید دو پسر دوقلوست؛ من ۱۳ سال شریک دردهای یک جانباز بودم.
نحوه مجروحیت و جانبازی شهید بنیانی چگونه بود؟
همسرم از انقلابیها و رزمندههای پیشکسوت شهرمان بود. ایشان با شروع جنگ تحمیلی ۹ بار به جبهه رفت. در جبهه تیربارچی بود، اما قسمتش این بود که در شهر جانباز شود. سال ۱۳۵۹ از طرف سپاه فجر شیراز مأمور شده بود برای جمعآوری شهدایی که از سوی منافقین به شهادت رسیده بودند به فلکه شهرداری شیراز برود. منافقین که از جبهه در تعقیبش بودند به او حمله کردند و گلوله به نخاعش اصابت کرد؛ جانباز قطع نخاع گردنی شد. همسرم اوایل پیروزی انقلاب در سن کم وارد سپاه شده بود. آن موقع ضدانقلاب پاسداران را ترور میکردند و مردم عادی را به شهادت میرساندند. همان زمان منافقین به عنوان مردم عادی به ملاقات جانبازان میرفتند تا اگر توانستند آنها را در بیمارستان به شهادت برسانند. وقتی آقای بنیانی جانباز شد، تعدادی از منافقین در پوشش شهروندان عادی به عیادتش میروند. همسرم با آنها خوش و بش میکند، اما شهید رسولی که از دوستان همسرم بود، میگوید چرا با اینها گرم گرفتی، اینها منافق هستند. بعد متوجه میشود که عوامل نفاق زیر تخت همسرم نارنجک کار گذاشتهاند.
شهید بعد از جانبازی چه کاری انجام میداد؟
همسرم وقتی قطع نخاع گردنی شد تا مدتی هیچ کاری نمیتوانست انجام بدهد، دست و پایش کار نمیکرد. انگار یک تکه گوشت یکجا افتاده بود. نمیتوانست روی تخت یا چرخ برود یا رانندگی کند. قبل از مجروحیت در کنار شغل پاسداری، کارگر بنا هم بود. همسرم مدتی بعد که به خودش آمد در کارهای فرهنگی شرکت میکرد. به ورزش تنیس میرفت. دستش کار نمیکرد و مجبور بود دستش را با یک چیزی ببندد تا بتواند در مسابقه با دیگر جانبازان شرکت کند.
