اسرای دشمن به قدری زیاد بودند که بین‌شان گم می‌شدیم!

اگر ما گمرک خرمشهر را می‌گرفتیم، دشمن داخل شهر حبس می‌شد. اما در آنجا درگیری خیلی سخت بود. به نوعی جنگ شهری محسوب می‌شد. چون بعثی‌ها پشت درخت‌ها، بلوک‌های ساختمانی، تأسیسات خود گمرک و... مستقر بود و به سمت ما تیراندازی می‌کردند. فاصله‌مان هم خیلی کم بود

اگر ما گمرک خرمشهر را می‌گرفتیم، دشمن داخل شهر حبس می‌شد. اما در آنجا درگیری خیلی سخت بود. به نوعی جنگ شهری محسوب می‌شد. چون بعثی‌ها پشت درخت‌ها، بلوک‌های ساختمانی، تأسیسات خود گمرک و… مستقر بود و به سمت ما تیراندازی می‌کردند. فاصله‌مان هم خیلی کم بود

جوان آنلاین: «بعثی‌ها گروه گروه دستمال‌های سفید را روی دست می‌گرفتند و خودشان را تسلیم می‌کردند. آنقدر زیاد بودند که برای نگهداری‌شان مشکل امنیتی داشتیم! جاده اهواز را نشان‌شان دادیم و گفتیم از این سمت بروید. تعدادشان به قدری بود که ما بین‌شان گم می‌شدیم» متنی که خواندید بخشی از خاطرات جانباز احمد شیروانی از نخستین لحظات آزادی خرمشهر است. او که در سن ۱۶ سالگی به عملیات الی بیت‌المقدس ورود کرده بود، در روز سوم خرداد ۱۳۶۱ شاهد وقایع و رویداد‌هایی تاریخی شد که در گفتگو با ما بخش‌هایی از آن را بیان کرده است. اخیرًا نیز کتابی برگرفته از خاطرات این جانباز دفاع مقدس با عنوان «سیراب از عطش» به قلم جانباز رمضانعلی کاووسی منتشر شده است. گفت‌وگوی «جوان» با «جانباز شیروانی» را پیش رو دارید. 

شرکت در عملیات الی بیت‌المقدس، اولین حضورتان درجبهه بود؟ 
نه، من قبلش در عملیات فتح‌المبین شرکت کرده بودم. اوایل سال ۶۱ این عملیات در شمال خوزستان انجام گرفت و ما هم توفیق حضور در آن را داشتیم. روند حضورم در جبهه از بهمن سال ۶۰ بود که دوران آموزشی را پشت سرگذاشتیم. بعد اوایل اسفند به جبهه رفتیم و نهایتاً در عملیات فتح‌المبین در دوم فروردین ۱۳۶۰ شرکت کردیم. الی بیت‌المقدس، دومین عملیات بزرگی بود که در آن شرکت داشتم. 

متولد چه سالی هستید؟ زمان حضور در جبهه چند ساله بودید؟
من متولد سال ۴۵ در کربلا هستم. چهار سالم بود که پدرم مرحوم شد و سال بعد یعنی زمانی که پنج سال داشتم به همراه خانواده به ایران برگشتیم و در اصفهان ساکن شدیم. در خانواده شش پسر و سه خواهر بودیم که گاهی پیش می‌آمد که چند برادر همزمان با هم در جبهه بودیم و در یک عملیات شرکت می‌کردیم. من آخرین فرزند خانواده بودم. 

با وجودی که برادران‌تان هم به جبهه می‌رفتند، مادرتان مشکلی با رفتن شما که کوچک‌ترین عضو خانواده بودید، نداشت؟
خب مادرم به حکم مادر بودنش اوایل مخالف بود. می‌گفت صبر کن برادرهایت برگردند، بعد تو برو. اما آنقدر اصرار کردم که ایشان هم پذیرفت. ما یک خانواده مذهبی داشتیم. سال‌ها قبل از پیروزی انقلاب، پدر و مادرم هرچند متولد ایران بودند، اما به خاطر تقید مذهبی که داشتند، همراه خانواده‌های‌شان به کربلا می‌روند و همانجا هم پدر و مادرم همدیگر را می‌بینند و ازدواج می‌کنند. این زمینه‌های مذهبی که در خانواده بود، باعث می‌شد تا مادرم خیلی هم با رفتن ما به جبهه مخالفت نکند. اولین بار در خانواده ما یکی از برادرانم به نام محمد‌علی از سال ۵۸ به کردستان رفت و آنجا در گروه شهید خرازی بود. این گروه و نیروهایش بعد‌ها که جنگ تحمیلی شروع شد، همراه حاج‌حسین خرازی به جبهه جنوب رفتند. برادرم هم همراه آن‌ها بود. عباس دیگر برادرمان نیز اوایل شروع دفاع‌مقدس به جبهه رفت و در عملیاتی مثل فرمانده کل قوا، طریق‌القدس (آزادی بستان)، رمضان و… شرکت کرده بود. عباس زن و بچه‌دار بود و در اصفهان کاسبی می‌کرد؛ لذا نمی‌توانست دائم در جبهه باشد. بین جبهه و اصفهان در رفت و آمد بود. هر وقت عملیاتی می‌شد، ایشان می‌آمد و در عملیات شرکت می‌کرد. بعد برمی‌گشت اصفهان و مغازه‌اش را اداره می‌کرد. محمود برادر دیگرم هم یک مدتی در سال ۶۲ به کردستان رفت و در جبهه آنجا بود. من، چون خودم آن موقع هنوز مجرد بودم، از زمانی که پایم به جبهه باز شد، تقریباً دائم در جبهه بودم. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *