برچسب جانباز

پیکر همرزمانم را مقابل چشمانم سوزاندند

آن لحظه نمی‌دانستم کسی را که می‌بینم دوست دوران مدرسه‌ام سیدمحمد حسینی است. همان رزمنده‌ای که روز قبل اسیر ضدانقلاب شده بود. کسی که از سال‌ها قبل می‌شناختمش، چنان بلایی سرش آورده بودند که نتوانستم بشناسمش. با دیدن پیکر حالم دگرگون شد

۲ تابوت خالی یک هفته مهمان خانه پدری بود

در یک دوره ما چهار برادر در جبهه بودیم. اینگونه موارد در آن دوران عادی بود. بسیاری از خانواده‌ها اینطور بودند که بیش از یک نفرشان در جبهه بود. واقعاً کشور شور و حالی دیگر داشت. رسم بود که نگذارند اسلحه برادر روی زمین بماند و با عشق در جبهه حضور پیدا می‌کردند. البته برای مادرمان خیلی سخت بود

پیکر نبی‌الله وقتی آمد که مادر رفته بود

دو نفر به نام شهیدان ابراهیمی و رضوی‌زاده که هر دو در عملیات پیش رو شهید شدند، به من گفتند شما نباید سوار اتوبوس شوید. گفتم چرا؟ گفتند برای اینکه یک برادرت مفقودالاثر است، برادر دیگرت هم در جبهه است. شما باید برگردی و از مادرت مراقبت کنی. گفتم اگر قرار باشد که من برگردم خود شما هم باید برگردید، چون می‌دانستم آن‌ها هم برادر شهید هستند

گرمای دست برادر شهیدم را روی شانه‌ام حس می‌کنم

سال ۷۰ ازدواج کردم و همسرم را از یک خانواده مذهبی انتخاب کردم. در واقع ایشان مرا انتخاب کردند. بار‌ها و بار‌ها دچار بحران‌های جسمی شدم و به خانمم التماس کردم برود، ولی ایشان با جان و دل تا الان ماند و بچه‌های‌مان را بزرگ کرد. الحمدلله دو فرزند دارم که مثل دسته گل هستند.

جعبه تلویزیون خانه ما صندوق اعلامیه‌های امام بود

فعالیت‌های محمدرضا در اواخر پیروزی انقلاب علنی شد. با این وجود همسرم تفکرات ما را قبول داشت و به لحاظ اعتقادی همراه ما بود هرچند برای او با آن مسئولیتی که در ارتش داشت خطرناک بود، اما با این حال خودش هم مقید بود.

سیدحسین جانبازی را لطف خدا در حقش می‌دانست

با اینکه آرزوی سید برای راه رفتن از بین رفت، اما هیچ‌گاه آرزویش برای زندگی از بین نرفت. می‌گفت: ناامیدی دشمن خداست و همیشه باید به لطف خدا امیدوار بود. حتی در روز‌های سخت جانبازی به دیگران امیدواری می‌داد که از لطف و مصلحت خدا غافل نشوند و نگذارند ناامیدی که بزرگ‌ترین دشمن بشر است، بر آن‌ها غلبه کند.