ماهیها به بهشت نمیروند
خودم را به ایستگاه اتوبوس میرسانم. مأمور توی ایستگاه میگوید: خانم کارت نزن. خانمهای دیگر هم میگویند: نزن، نزن!
خودم را به ایستگاه اتوبوس میرسانم. مأمور توی ایستگاه میگوید: خانم کارت نزن. خانمهای دیگر هم میگویند: نزن، نزن!
سبد لباسهای خیس را به حیاط میبرم و یکییکی روی بند رخت با گیره آویزان میکنم.
به مغازه نانوایی میرسم و چشمم به صف زن و مرد میخورد. هنوز بوی نان تازه در سرم است …
چشمم که به تابلوی کوچک سفید کوچه و عکس شهید روی آن میافتد، میخکوب میشوم. چهره نوجوان روی آن سیاهوسفید است و لبخند آرامی روی لب دارد. انگار این لبخند، برخلاف همه غمها، به امیدی دیگر اشاره دارد. از صبح فکرها در ذهنم میچرخند: قرار است پای میز مذاکره بروند، اما شهدای فلسطین روزبهروز افزوده میشوند.
به پیادهرویی که حالا خلوت و بیصداست قدم میگذارم. چشمم به تنه شکسته درختی میافتد که در وسط راه افتاده است. برگهای ریز و سبز تازهاش، زیر پاهای عابران له شدهاند.
نخ شماره ۲۴ را برمیدارم. کدها را دوتادوتا نگاه میکنم و روی دار گره میزنم. زنعمو میگوید: نسیم تندتند کدها را میخواند و من هم تندتند خفت میزنم. من اما باید تنها خفتها را کنار هم بچینم. گرهها وقتی قشنگ میشوند که منظم و مرتب شانهبهشانه هم، دستبهسینه بنشینند.
همه دور هم توی باغ غدیر نشستهایم. قرار آخر هفتههایمان. روی یکی از سکوهای سنگی. مادر نیمچههای لیوان را پر از چای هل دار میکند. جمعمان جمع است.
مادر میگفت: «فاطمه از صبح که خبر شهادت دانشمندان و سرداران را شنید دل آشوب شد. افتاد به روفتن و شستن. هی سابید و شست و جمعوجور کرد و برای خودش کار تراشید. روی پایش بند نبود. میدانستم الان فاطمه چه حالی دارد. هی پایش غش میرود و هی پا به زمین میزند. آخر فاطمه سندروم پای بیقرار دارد.»