برچسب هاجر دهقانی

ایستاده لبخند می‌زنند!

چشمم که به تابلوی کوچک سفید کوچه و عکس شهید روی آن می‌افتد، میخکوب می‌شوم. چهره‌ نوجوان روی آن سیاه‌وسفید است و لبخند آرامی روی لب دارد. انگار این لبخند، برخلاف همه‌ غم‌ها، به امیدی دیگر اشاره دارد. از صبح فکرها در ذهنم می‌چرخند: قرار است پای میز مذاکره بروند، اما شهدای فلسطین روزبه‌روز افزوده می‌شوند.

نامیرای گمشده ما انسان ها

نخ شماره ۲۴ را برمی‌دارم. کدها را دوتادوتا نگاه می‌کنم و روی دار گره می‌زنم. زن‌عمو می‌گوید: نسیم تندتند کدها را می‌خواند و من هم تندتند خفت می‌زنم. من اما باید تنها خفت‌ها را کنار هم بچینم. گره‌ها وقتی قشنگ می‌شوند که منظم و مرتب شانه‌به‌شانه هم، دست‌به‌سینه بنشینند.

شبی در باغ غدیر

همه دور هم توی باغ غدیر نشسته‌ایم. قرار آخر هفته‌هایمان. روی یکی از سکوهای سنگی. مادر نیمچه‌های لیوان را پر از چای هل دار می‌کند. جمعمان جمع است.

خودم هم مادرم!

مادر می‌گفت: «فاطمه از صبح که خبر شهادت دانشمندان و سرداران را شنید دل آشوب شد. افتاد به روفتن و شستن. هی سابید و شست و جمع‌وجور کرد و برای خودش کار تراشید. روی پایش بند نبود. می‌دانستم الان فاطمه چه حالی دارد. هی پایش غش می‌رود و هی پا به زمین می‌زند. آخر فاطمه سندروم پای بی‌قرار دارد.»