جای بابا در تعزیه خالی است!
محرم که میآید یاد پدر بیشتر از قبل در ذهنم جولان میدهد؛ میپیچد در رگ و پیام. دست و دلم به کار نمیرود. آشپزخانه تعطیل. دار قالی را ول میکنم به امان خدا. برای بابا استوری میکنم زمین جای خوبی نبود.
محرم که میآید یاد پدر بیشتر از قبل در ذهنم جولان میدهد؛ میپیچد در رگ و پیام. دست و دلم به کار نمیرود. آشپزخانه تعطیل. دار قالی را ول میکنم به امان خدا. برای بابا استوری میکنم زمین جای خوبی نبود.
در شیشهای را که باز میکنم، بادِ کولر همراه بوی نخ و پارچه به صورتم میخورد. مغازه شلوغ است. چند زن چادری و مانتویی جلوی پیشخوان ایستادهاند.
انگار یک بار دیگر مادر شدم از هرم گرما فضای داخل اتوبوس دم کرده بود. بطری آب خنک را از کیفم در آوردم و چند جرعه نوشیدم. نفس راحتی کشیدم.
اجازه میگیرم و با سلام وارد کلاس میشوم. همه نیمکتها و صندلیها پر است. تنها ته کلاس یک صندلی خالی باقی مانده. زنی دو صندلی را به هم چسبانده. پتویی پهن کرده و دخترکش را روی آن خوابانده است.
شبی بود که داشتم اخبار جنگ را در نور موبایلم بالا و پایین میکردم. در آن میان فیلم و گزارش آمبولانسی را دیدم که پهپاد رژیم اسرائیل آن را منفجر کرده بود. یک آن دلم هری ریخت پایین. دور از انتظار هم نبود. با این حال ترس برم داشت. قلبم تکان خورد و ذهنم مثل برق به سمت تو پرید.
مثل این بود که سنگی جلوی پایم بوده به این بزرگی. ندیدهام و حالا خوردهام زمین. زانوها و کف دستهایم زخم شده و تا بیایم کمی سر پا بشوم طول میکشد. این زمان برای همه یکسان نیست؛ کم و زیاد، طولانی و کوتاه.
چند روزی است که از اول مهر گذشته. صبح زود راهی مدرسه میشوم؛ دست در دست دخترم. باید نقاب خوشحالی بزنم. نمیخواهم روی خاطره نازنین از همان ماه اول مدرسه گرد و غباری بنشیند. دوست دارم همه بچهها مهر را با مهر شروع کنند. با عشق به مدرسه، معلم و یادگیری.
اواسط مهرماه مادر یکی از بچهها که خیاط خوبی بود کار دوختن مقنعههای بچهها را به عهده گرفت. اول برای دخترهای پیش دو و بعد دخترهای پیش یک. یک روز صبح مبینا و نگار مثل هر روز زودتر از همه مقنعه به سر به مهد آمدند.