برچسب هاجر دهقانی

جای بابا در تعزیه خالی است!

محرم که می‌آید یاد پدر بیشتر از قبل در ذهنم جولان می‌دهد؛ می‌پیچد در رگ و پی‌ام. دست و دلم به کار نمی‌رود. آشپزخانه تعطیل. دار قالی را ول می‌کنم به امان خدا. برای بابا استوری می‌کنم زمین جای خوبی نبود.

زیارت ناتمام

در شیشه‌ای را که باز می‌کنم، بادِ کولر همراه بوی نخ و پارچه به صورتم می‌خورد. مغازه شلوغ است. چند زن چادری و مانتویی جلوی پیش‌خوان ایستاده‌اند.

صدای پدافند آمبولانس و چراغ قوه

شبی بود که داشتم اخبار جنگ را در نور موبایلم بالا و پایین می‌کردم. در آن میان فیلم و گزارش آمبولانسی را دیدم که پهپاد رژیم اسرائیل آن را منفجر کرده بود. یک آن دلم هری ریخت پایین. دور از انتظار هم نبود. با این حال ترس برم داشت. قلبم تکان خورد و ذهنم مثل برق به سمت تو پرید.

گلستان شهدا حرم است

مثل این بود که سنگی جلوی پایم بوده به این بزرگی. ندیده‌ام و حالا خورده‌ام زمین. زانوها و کف دست‌هایم زخم شده و تا بیایم کمی سر پا بشوم طول می‌کشد. این زمان برای همه یکسان نیست؛ کم و زیاد، طولانی و کوتاه.

روزهایی که مهر نیست

چند روزی است که از اول مهر گذشته. صبح زود راهی مدرسه می‌شوم؛ دست در دست دخترم. باید نقاب خوشحالی بزنم. نمی‌خواهم روی خاطره نازنین از همان ماه اول مدرسه گرد و غباری بنشیند. دوست دارم همه بچه‌ها مهر را با مهر شروع کنند. با عشق به مدرسه، معلم و یادگیری.

مقنعه سفید

اواسط مهرماه مادر یکی از بچه‌ها که خیاط خوبی بود کار دوختن مقنعه‌های بچه‌‌ها را به عهده گرفت. اول برای دخترهای پیش دو و بعد دخترهای پیش یک. یک روز صبح مبینا و نگار مثل هر روز زودتر از همه مقنعه‌ به سر به مهد آمدند.