برچسب هاجر دهقانی

کابوس عروسک خاکستری

ظرف قل‌های نارنگی را دست اهورا و موز را می‌دهم به ابراهیم و بر‌می‌گردم تا یک قاشق حریره بادام توی دهان فاطمه بریزم که ابراهیم موز پوست کنده را جلویم می‌گیرد و می‌گوید: «خاله ببین اینجاش گندیده.»

ماسک‌ها نفس می‌کشند!

شب خواب ابر می‌بینم و باران. تند می‌بارد. زمین خیس است و از ناودان‌ها شرشر باران جوی‌ها را پر کرده. صبح چشم باز می‌کنم خبری نیست. همه جا ساکت است و تک درخت توی باغچه تکان نمی‌خورد.

چند هلو برای لبخند

مثل اینکه سر کلاس خود شیرینی کرده‌اند. حرفی زده‌اند یا شاید درس را خوب جواب نداده‌اند. علتش را نمی‌گوید. فقط می‌‌گوید که استاد جریمه‌‌شان کرده و گفته باید برای جلسه آینده خوردنی، چیزی بیاورند. آن هم به تعداد بچه‌های کلاس!

مادر یعنی معنای زندگی

وقتی به مادر فکر می‌کنم، سیلی از خاطرات به ذهنم هجوم می‌آورد. تصاویر یکی‌یکی از ذهنم عبور می‌کنند؛ مثل فیلمی که ابتدا با سرعت می‌گذرد و بعد آرام می‌شود، تا لحظه‌ای که به اوج می‌رسد.

شب یلدا برای بعضی‌ها طولانی‌تر است

حوالی ساعت دو صفحه گوشی‌ام را باز می‌کنم، سه تماس بی‌پاسخ! ساعت را می‌بینم. همان ساعتی که گرم صحبت کردن با بچه‌ها بوده‌ام. بچه‌ها دور طرح مادر که دامن قرمز ساتن پوشیده و گل‌های زرد فومی اکلیلی روی آن برق می‌زند جمع شده‌ بودند.