برچسب هاجر دهقانی

رضای من…

زن پشت میز ناهارخوری نشست. رنگ به رو نداشت. خسته و گرسنه از راه درازی رسیده بودند. گلویش خشکیده بود و ته دلش از گرسنگی ضعف می‌رفت.

باران اشک‌ها

باران که قطع شد، دخترها دویدند پشت در شیشه‌ای حیاط، بعد هم آمدند توی آشپزخانه و زل زدند به چشم‌هایم. بغض کردند. مثل همان روزهایی که پدرشان رفته بود. پیله کردند و گفتند برویم تشییع شهدا.

روضه ابوالفضل(ع)

دورهمی هر هفته پنجشنبه‌شب‌هاست. خانوادگی جمع شده‌ایم توی آلاچیق‌ها. من و مادر کنار هم نشسته‌ایم و زیر لب حرفی می‌زنیم.

کتابخانه بابا

بابا وقتی رفت از خودش دو تا یادگاری گذاشت. چیز زیادی نداشت. به قول خودش نه باغی نه ملکی نه زمینی. راحت سرش را گذاشت زمین و رفت.

مشق عشق

خانه مادر که می‌روم، پر است از روایت؛ آن‌قدر که درودیوارش با آدم حرف می‌زنند. مادر راوی بزرگی است. یک دفتر ۸۰ برگ خریده‌ام تا روایت‌های مادرم را در آن بنویسم.

شهدای محل

هوا را توی شش‌هایم می‌کشم. بوی نم باران حالم را عوض می‌کند. انگار چشم‌هایم هم باز می‌شوند. میدان را دور می‌زنیم.

مثل مسخ‌شده‌ها

جنگ تمام شده بود. سربازهای ارتشی به کوچه و خیابان می‌زدند. یک‌یک خانه‌ها را بازرسی می‌کردند و چیزهایی را که به دردشان می‌خورد غارت می‌کردند. فرمانده دستور داد هیچ‌کس را زنده نگذارید.