جنگ تمام شده بود. سربازهای ارتشی به کوچه و خیابان میزدند. یکیک خانهها را بازرسی میکردند و چیزهایی را که به دردشان میخورد غارت میکردند. فرمانده دستور داد هیچکس را زنده نگذارید.
به گزارش اصفهان زیبا؛ جنگ تمام شده بود. سربازهای ارتشی به کوچه و خیابان میزدند. یکیک خانهها را بازرسی میکردند و چیزهایی را که به دردشان میخورد غارت میکردند. فرمانده دستور داد هیچکس را زنده نگذارید. یکی از سربازها چشمش به بچهای افتاد که گوشه پیادهرو نشسته بود. برگشت سمت بقیه و صدا زد: «رفقا اینجا رو! ببینید چی شکار کردم؟! یه کوچولو!» سرباز دیگر گفت: «این یکی سهم منه!» و قهقهه زد. همه دور پسرک جمع شدند. اولش تعجب کردند. لابهلای آن همه آوار و خانه خرابه، توی آن موشک و بمباران این بچه چطور زنده مانده بود؟ بعد هرکدام اسلحهاش را به طرفش گرفتند.
