خودم هم مادرم!

مادر می‌گفت: «فاطمه از صبح که خبر شهادت دانشمندان و سرداران را شنید دل آشوب شد. افتاد به روفتن و شستن. هی سابید و شست و جمع‌وجور کرد و برای خودش کار تراشید. روی پایش بند نبود. می‌دانستم الان فاطمه چه حالی دارد. هی پایش غش می‌رود و هی پا به زمین می‌زند. آخر فاطمه سندروم پای بی‌قرار دارد.»

این‌ها امانت‌اند دست ما

مادر می‌گفت: «فاطمه از صبح که خبر شهادت دانشمندان و سرداران را شنید دل آشوب شد. افتاد به روفتن و شستن. هی سابید و شست و جمع‌وجور کرد و برای خودش کار تراشید. روی پایش بند نبود. می‌دانستم الان فاطمه چه حالی دارد. هی پایش غش می‌رود و هی پا به زمین می‌زند. آخر فاطمه سندروم پای بی‌قرار دارد.»

خودم هم مادرم!

به گزارش اصفهان زیبا؛ مادر می‌گفت: «فاطمه از صبح که خبر شهادت دانشمندان و سرداران را شنید دل آشوب شد. افتاد به روفتن و شستن. هی سابید و شست و جمع‌وجور کرد و برای خودش کار تراشید. روی پایش بند نبود. می‌دانستم الان فاطمه چه حالی دارد. هی پایش غش می‌رود و هی پا به زمین می‌زند. آخر فاطمه سندروم پای بی‌قرار دارد.»

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *