کتوشلواری که پوشیده نشد
یکی از شهدای محله جاوان بالا، شهید سید محسن قاضیعسگر است، شهیدی که در پانزدهسالگی مردانگی را معنی کرد. دل از دنیا برید و به جبههای رفت که مرز زمین و آسمان بود.
یکی از شهدای محله جاوان بالا، شهید سید محسن قاضیعسگر است، شهیدی که در پانزدهسالگی مردانگی را معنی کرد. دل از دنیا برید و به جبههای رفت که مرز زمین و آسمان بود.
در کوچههای قدیمی محله حسنآباد به سردری کاشیکاریشده میرسیم که نوشته سفیدرنگ «اَنَا مَدینهُ العِلم وَ عَلی بابُها» زیر کلمه الله جلجلاله نشان از مکانی دارد که جای تحصیل علم و دانش است و این گمان با دیدن نام مدرسه علمیه آیتالله خادمی (عَرَبان) به یقین میرسد.
در دل محله حسنآباد و در آستانه ورود به حیاط امامزاده احمد، جایی که نسیم آرامِ عصرگاهی پاییزی میان درختان کهنسال سُر میخورد و پرندگان گویی سرود آسمانی زمزمه میکنند، نگاهت بیاختیار بهسوی محفظه شیشهای کوچکی میافتد که در میان سنگفرشها، همچون دُرّی درخشان میدرخشد؛ گویی اینجا نقطهای است که زمین و آسمان دست یکدیگر را گرفتهاند، نقطهای که از میانش نسیمی از جنس نور عبور میکند.
همصحبت مادری میشوم که بعد از گذشت 43 سال هنوز داغ پسر برایش خیلی تازه است. نگاهش هنوز در کوچههای سالهای دور قدم میزند؛ همانجا که پسرِ ریزنقش و پرجنبوجوشش میان بازار و خانه میدوید.
گاهی یک نام و یک تاریخ، میتواند خلاصهای از یکعمر ایستادگی باشد. البرز بابادیعکاشه، نوجوانی که هنوز ۱۷ سالش تمامنشده، دل به جبهه زد و در تاریکی شبهای شلمچه، قامتش را به دفاع از وطن سپرد. شبهایی که بوی نیزارهای دریاچه ماهی با صدای گلوله و انفجار درهمآمیخته بود و شهادت، از همیشه نزدیکتر نفس میکشید.
بعضی مادرها، مادرشدن را زودتر از آنچه دنیا انتظار دارد تجربه میکنند و بعضی، زودتر از آنچه دلشان تاب بیاورد، داغ مادرانه را. رضوان هنرمند، مادری است که تنها پانزده سال با پسرش اختلاف سنی داشت و این فاصله بیشتر شبیه رفاقت بود تا نسبت نسلها.
او خلبان روزهای جنگ است؛ همان روزها که شجاعت، ایمان و عشق به وطن آسمان را خانه او کرده بود.
در تاریخ این سرزمین، ایران تنها یک جغرافیا نیست؛ روایت همدلی مردمانی است که در بزنگاههای سرنوشتساز، از نام، نشان و تفاوتها عبور کردند و برای «ایران» ایستادند.