روایت فخرالملوک نفریه از پسر شهیدش حسین بهشتیخو
همصحبت مادری میشوم که بعد از گذشت 43 سال هنوز داغ پسر برایش خیلی تازه است. نگاهش هنوز در کوچههای سالهای دور قدم میزند؛ همانجا که پسرِ ریزنقش و پرجنبوجوشش میان بازار و خانه میدوید.
به گزارش اصفهان زیبا؛ همصحبت مادری میشوم که بعد از گذشت 43 سال هنوز داغ پسر برایش خیلی تازه است. نگاهش هنوز در کوچههای سالهای دور قدم میزند؛ همانجا که پسرِ ریزنقش و پرجنبوجوشش میان بازار و خانه میدوید. صدایش آرام است و بغض، مثل مهمانی ناخواسته در گلویش جا خوش کرده است. هر جملهاش که آغاز میشود، خاطرهای جان میگیرد؛ گاهی لبخند مینشیند و لحظهای بعد اشک میبارد.
