برچسب مدافع وطن

می‌گفت دعا کنید من شهید شوم

سال ۸۵ یکی از برادرانم در یک تصادف از دست رفت. وقت تشییعش امید گفت: انسیه جان، می‌بینی برادرمان را روی دست می‌برند؟ یک روزی هم من را می‌برند! گفتم این حرفا چیست که می‌زنی؟! گفت حالا می‌بینی... روز تشییع پیکر برادر شهیدم، خیلی‌ها آمده بودند. من همراه با دختر‌های شهید پشت پیکر حرکت می‌کردیم از معراج شهدا تا مزارش در گلزار. نگاه به تابوت می‌کردم و مردمی که او را روی دست گرفته بودند. یاد حرف‌هایش افتادم که می‌گفت: «یک روزی من را هم روی دست می‌برند...»

وصیت کرده بود با پرچم ایران دفن شود

بعد از مراسم پسرم، دو نفر از هم خدمتی‌هایش آمدند و گفتند: ما جان‌مان را مدیون ابوالفضل هستیم. وقتی جنگنده بار اول حمله کرد، ابوالفضل کمک‌مان کرد و ما را از خواب بیدار کرد و بیرون فرستاد. بعد دوباره خودش رفته بود، دوستان دیگرش را بیدار کند که جنگنده برای بار دوم حمله می‌کند و زیر آوار می‌ماند

مقابل شقی‌ترین دشمنان ایستاد

همسر شهید: خبر شهادت همسرم را خودم به بچه‌هایم دادم. وقتی دوستان و اقوام می‌خواستند بگویند، گفتم نه، خودم به آنها می‌گویم و همیشه به بچه‌هایم می‌گویم به مسیر پدرشان افتخار کنند. اولین چیزی که به بچه‌هایم گفتم درباره ظهور امام زمان (عج) بود. سپس درباره رجعت با آنها صحبت کردم. وقتی اولین بار خبر شهادت پدرشان را به آنها دادم، بچه‌ها لبخند زدند، چون می‌دانستند خون پدرشان زمینه‌ساز ظهور است 

فرماندهی که در مراسم اهل‌بیت خادمی می‌کرد

برادر شهید: برادرم و شهید مدافع حرم بلباسی هم سن و رفیق بودند و عکس‌های زیادی در اردو‌های مختلف دارند. خودم هم یک‌سال در کنار شهید بلباسی در بسیج دانشجویی کار کردم و معاون آموزش بسیج دانشجویی بودم. از سال ۱۳۷۳ جلساتی را بچه‌های سپاه در قائمشهر دایر کردند و من از نوجوانی به اتفاق شهید بلباسی و برادرم آقاجواد در این جلسات حضور داشتیم

سپاهی برای حراست

در سال‌های آغازین جوانی‌اش به مبارزات انقلابی پیوست و از میانداران نهضت امام خمینی (ره) در منطقه خود بود. پس از پیروزی انقلاب هم در سال‌۱۳۵۹ با دلبستگی به حفظ انقلاب و نظام مکتبی برآمده از آن، در سن ۱۹‌سالگی به سپاه پیوست. 

شهید «راضی» عاشق شغلش بود

با همه سختی‌هایی که در مسئولیت‌های مختلف داشتند، علی‌آقا همیشه نسبت به شغل‌شان متعهد بودند. هیچ‌وقت پیش نیامد، بگویند: «من در این عملیات یا مأموریت شرکت نمی‌کنم.» یا بخواهند وظیفه‌شان را ترک کنند. همیشه به‌موقع در محل کار حاضر می‌شد و وظایفش را با جدیت انجام می‌داد. در مورد بیت‌المال هم بسیار حساس بود. به‌طوری‌که حتی یک برگه یا یک خودکار از محل کارشان به خانه نمی‌آورد. 

شهادت با طعم عشق

آن روز هم مثل همیشه شیفت کاری سعید شش صبح تا شش عصر بود. صبح فاطمه بنا به حرف‌های دیروز سعید که بیشتر از شهادت بود، به سعید پیام داد و گفت: «لطفاً یه صدقه بده.» فاطمه آن روز مثل روز‌های دیگر جنگ نگران بود و دائم به موبایل نگاه می‌کرد که اگر پیامی رسید، خیلی زود ببیند

ذهنم پر است ازخوبی‌هایش که تمامی نداشت

همسر شهید بودن، مسئولیت سنگینی است. باید هم مادر باشم و هم پدر بچه‌ها، چون جای پدر همیشه خالی است. همسرم بسیار نمونه و خوب بود، اما رفتنش مسئولیت بزرگی بر گردن من انداخت. زندگی‌ام حالا با گذشته فرق زیادی کرده است. من باید فرزندان‌مان را طوری تربیت کنم که شایسته خانواده شهید باشند، چیزی که خودش همیشه دوست داشت