برچسب مدافع وطن

آنان مخلصانه و گمنام به ایران و ایرانی خدمت کردند

پس از پایان دفاع مقدس حضور شهید باغبان در جبهه مقاومت اسلامی باعث شد تا او همچنان دور از زادگاهش دزفول باشد و در هر جایی که حضور داشت، هیچ نام و نشانی از او وجود نداشته باشد. به قول همرزم شهید: خلاصه زندگی او در یک کلام تعریف می‌شود؛ ایشان یک رزمنده مکتبی بود. یک سرباز ولایت و دین و میهن که عاشق خدمت به مردمش بود

می‌گفت در لیست شهداییم، اما نوبت به نوبت

بابا به معنای واقعی کلمه «ولایتمدار» بود. ما که بچه بودیم وقتی به بیت رهبری مشرف می‌شدیم چندین ساعت جلوی در‌های بیت معطل می‌شدیم تا بتوانیم در صف‌های مردمی قرار بگیریم. ما هیچ وقت به عنوان مسئولان در صف جلو قرار نمی‌گرفتیم. برای همین به خاطر این معطلی به پدرمان غر می‌زدیم. ولی وقتی عشق و شوق و اشتیاق پدر را به رهبر عزیزمان می‌دیدم، ما هم ترغیب می‌شدیم این معطلی‌ها را در صف ایستادن به جان بخریم

شهادت مثل یک گل رز به پسرم هدیه داده شد

دخترم اسرا از دوری برادرش خیلی بی‌قراری می‌کند. دخترم هر شب بی‌قرار برادرش می‌شود. نوازشش می‌کنم و خاطرات یاسین را برایش می‌گویم تا آرام شود. یک ماه قبل از اینکه یاسین به دوره آموزشی سربازی برود دخترم گریه‌هایش را شروع کرده بود. خیلی وابسته به برادرش بود

او مرد میدان بود چه در جبهه دفاع چه در عرصه زندگی

روحیه از خودگذشتگی راه شهادت را برای هسرم باز کرد. چون زمانی که دوست‌شان شهید علیرضا بوستان‌افروز بعد از اصابت موشک رژیم منحوس‌صهیونیستی زیر آوار گیر می‌افتد، آقامرتضی و شهید علیرضا نوری که از بچه‌های سپاه پاسداران بودند، با شنیدن صدای داد و فریاد شهید بوستان افروز برای کمک به ایشان می‌روند که در حمله بعدی صهیونیست‌ها هر سه به شهادت می‌رسند

آقا سید نیمه‌های چله زیارت عاشورا به آرزوی آخرش رسید

چند وقت بعد، درست با همین ویژگی‌ها، آقاسید امیرحسین به خواستگاریم آمد. کسی که هم خودش و هم پدرومادرش سادات بودند. نشانه زیبای دیگری هم داشتیم، در جلسه آشنایی، هر دو بدون اینکه بدانیم، از امام‌زمان (عج) دعوت کرده بودیم تا صاحب مجلس‌مان باشند و خودم زیر لب گفتم: «یاصاحب‌الزمان، امروز شما صاحب این مجلس باشید، هر چه خیر است همان شود...»

جانش را فدا کرد تا مانع گسترش خسارات شود

در حمله دوم جنگنده‌های دشمن آقای آین با من تماس گرفت و گفت بروم خانه داداشم تا خیالش راحت باشد. ممکن است دشمن پایگاه‌های مسکونی اینجا را بزند. هر دفعه که تماس می‌گرفت از ما حلالیت می‌گرفت و به من می‌گفت ببخشید که به خاطر کارم چند سال در بوشهر دور از زادگاهت با من زندگی کردی...

روستازاده‌ای که جهانی شد

نه تنها در دوران بچگی و مدرسه ابتدایی با هم بودند بلکه در ادامه با هم به کرمان مهاجرت کردند و با هم در یک هتل کارگری می‌کردند و با هم در دوران دفاع‌مقدس در لشکر ۴۱ ثارالله کرمان بودند. همان لشکری که حاج قاسم فرمانده‌اش شد و حاج علی برای رزمندگان آشپزی می‌کرد. «گوش می‌کنی یانه» تکیه‌کلام حاج علی است که به طور مداوم تکرار می‌کند. قسمت‌هایی از خاطراتش را انتخاب کردم که می‌خوانید.