روستازاده‌ای که جهانی شد

نه تنها در دوران بچگی و مدرسه ابتدایی با هم بودند بلکه در ادامه با هم به کرمان مهاجرت کردند و با هم در یک هتل کارگری می‌کردند و با هم در دوران دفاع‌مقدس در لشکر ۴۱ ثارالله کرمان بودند. همان لشکری که حاج قاسم فرمانده‌اش شد و حاج علی برای رزمندگان آشپزی می‌کرد. «گوش می‌کنی یانه» تکیه‌کلام حاج علی است که به طور مداوم تکرار می‌کند. قسمت‌هایی از خاطراتش را انتخاب کردم که می‌خوانید.

نه تنها در دوران بچگی و مدرسه ابتدایی با هم بودند بلکه در ادامه با هم به کرمان مهاجرت کردند و با هم در یک هتل کارگری می‌کردند و با هم در دوران دفاع‌مقدس در لشکر ۴۱ ثارالله کرمان بودند. همان لشکری که حاج قاسم فرمانده‌اش شد و حاج علی برای رزمندگان آشپزی می‌کرد. «گوش می‌کنی یانه» تکیه‌کلام حاج علی است که به طور مداوم تکرار می‌کند. قسمت‌هایی از خاطراتش را انتخاب کردم که می‌خوانید.

جوان آنلاین: در سفر به کرمان و حضور در گلزار شهدای این شهر و زیارت مزار شهید سلیمانی، راهی روستای قنات‌ملک می‌شوم، روستایی سردسیر و کوهستانی از توابع شهرستان رابر استان کرمان و زادگاه مردی که نامش در دل‌ها جاودانه است، حاج قاسم سلیمانی. با همراهی اهالی روستا، به مدرسه‌ای قدم می‌گذارم که می‌گویند سردار سال‌ها در آن درس خوانده است. اما این مدرسه نوساز کجا و آن مدرسه کپری کجا! با عبور از حیاط مدرسه، صدایی دل‌انگیز به گوش می‌رسد، نوای دعای فرج، جاری از دل چند کودک دبستانی، به سمت صدا می‌روم، چند دانش‌آموز، آماده تلاوت قرآن‌اند. کنارشان می‌نشینم و با آنان هم‌صدا می‌شوم. فضای مدرسه آکنده از عطر یاد سردار است، از دیوارهایش گرفته تا پرونده‌های تحصیلی و کارنامه‌های درخشان او، همه به نام شهید سلیمانی مزین است. از میان اهالی، سراغ آقای جان‌الله علی‌محمدی سلیمانی را می‌گیرم، دوست صمیمی و هم‌کلاسی حاج‌قاسم در روز‌های کودکی و نوجوانی. او خاطرات شیرینی از آن دوران دارد، الان هم ساکن همان روستاست. حاج علی می‌گوید فاصله سنی او و حاج قاسم حدود دو سال بود. نه تنها در دوران بچگی و مدرسه ابتدایی با هم بودند بلکه در ادامه با هم به کرمان مهاجرت کردند و با هم در یک هتل کارگری می‌کردند و با هم در دوران دفاع‌مقدس در لشکر ۴۱ ثارالله کرمان بودند. همان لشکری که حاج قاسم فرمانده‌اش شد و حاج علی برای رزمندگان آشپزی می‌کرد. «گوش می‌کنی یانه» تکیه‌کلام حاج علی است که به طور مداوم تکرار می‌کند. قسمت‌هایی از خاطراتش را انتخاب کردم که می‌خوانید.

۱۶ کیلومتر پیاده‌روی روزانه برای رفتن به مدرسه

در روستا و زندگی عشایری معمولاً همه با هم ارتباط دارند، کار کشاورزی را با هم انجام می‌دهند، بچه‌ها و جوانان همسن و سال هم با هم دوست هستند. از همان دوران بچگی و طفولیت ما با هم دوست و همراه و هم‌بازی بودیم. در دوران مدرسه هم همکلاس بودیم و درس‌ها را با هم می‌خواندیم. در همان مدرسه‌ایی که نامش الان مدرسه شهید کلاهدوز است. فاصله محل زندگی ما با این مدرسه حدود ۸ کیلومتر بود، مسیر ما هم کوهستانی بود. یعنی روزانه ما ۱۶ کیلومتر پیاده می‌رفتیم و می‌آمدیم. با اینکه بچه بودیم، اما توانایی این مقدار پیاده‌روی روزانه در کوهستان را داشتیم. مثل الان سرویس مدرسه که نبود. صبح‌ها غذای مختصری مثل مغز گردو و خرما با نان محلی برمی‌داشتیم و حرکت می‌کردیم. در طول مسیر هم مسابقه دو می‌گذاشتیم یا سنگ بازی می‌کردیم. کلاس‌ها هم صبح و هم بعد از ظهر بود و در این فاصله دو ساعت استراحت برای صرف نهار داشتیم. معلم ما یک سپاهی دانش بود. سپاه دانشی‌ها معمولاً دیپلم داشتند، خدمت سربازی خود را به عنوان معلم روستا‌ها می‌گذراندند. او هم معلم شش‌کلاس بود یعنی اینطور نبود که هر کلاس یک معلم داشته باشد. برای همه شش‌کلاس مدرسه فقط یک معلم بود. یعنی هر ۱۵ تا ۲۰ روستا یک مدرسه ابتدایی شش‌کلاسه داشت و هر مدرسه هم یک معلم تدریس می‌کرد. حساب کنید او هر روز باید پایه‌های اول تا ششم را درس می‌داد. برای همین نمی‌توانست وقت زیادی برای هر دانش‌آموز بگذارد. 

حاج‌قاسم دانش‌آموز با هوشی بود

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *