برچسب مدافع وطن

بعد از ۱۱ روز تنها چند تکه استخوان برگشت

بعد از شهادت آقا محمد آنقدر مبهوت بودم که ۴۰روز نتوانستم حرف بزنم و گریه کنم. روز چهلم محمد وقتی سنگ مزارش را گذاشتند، به گلزار شهدا رفتیم. همین که چشمم به عکس محمد روی سنگ مزار افتاد، ناخودآگاه فریاد کشیدم و با صدای بلند گریه کردم. دیگر مطمئن شدم که او رفته و هرگز باز نمی‌گردد. تا قبل از دیدن این تصویر، امید داشتم برگردد

«حمزه» قبل از هر چیز سرباز وطن بود

بعد از شهادت حمزه با خودم فکر می‌کردم چه کسی می‌تواند این درد فراق را تسکین دهد؟! چه کسی می‌تواند دست نوازش پدرانه‌اش را بر سر من بکشد و من را تسلی بدهد. روز تشییع از برادران ارتشی خواستم در صورت امکان مقدمات دیدار من را با ولی امرم، حضرت آقا فراهم کنند که خیلی زود این خواسته اجابت شد. من به دیدار حضرت آقا مشرف شدم. دیداری که مرهم دل داغدیده من شد. به دستبوسی ایشان رفتم. همانند دختر بچه‌ای بودم که از همه دنیا بریده و خسته شده و سر بر زانوی پدر می‌گذارد تا آرام شود. به لطف خدا زیارت جمال‌شان چنان آرامشی به من داد که می‌توانم یک تنه مقابل هزاران هزار صهیونیستی بایستم

مقابل گروهک تروریستی جیش‌الظلم تا پای جان مقاومت کردند

شهید نعمت‌اله‌نوری، انسانی خدا دوست و مردم دوست بود که همواره وظیفه خود را به بهترین شکل ممکن انجام می‌داد. او با سربازانش مهربان بود و همچون یک پدر با آنها رفتار می‌کرد. با همکارانش نیز مانند یک برادر بود و فضایی صمیمی و دوستانه را ایجاد می‌کرد.

دوست داشت شبیه حاج قاسم باشد

هر چه می‌گذشت، علیرضای من مهربان‌تر، دلسوزتر و عزیزتر می‌شد. اهالی روستا می‌گفتند هر وقت چهره پسرت را می‌بینیم، یاد شهدا می‌افتیم. حقیقت این بود که هر چه می‌گذشت او بیشتر شبیه شهدا می‌شد. هر کس پروفایل مرا می‌دید می‌گفت چرا علیرضا چنین عکسی گرفته است، چهره‌اش خیلی به شهدا می‌خورد! چرا پایین پروفایل‌تان چنین متنی نوشته‌اید...؟ برایشان جوابی نداشتم، فقط می‌گفتم، چون از دیدن این عکس لذت می‌برم

امنیت اتفاقی نیست!

ایمان در اولین فرصتی که به دست می‌آورد به زیارت شهدا می‌رفت به‌خصوص شهدای گمنام. خیلی اهل مطالعه در مورد سیره و سبک زندگی شهدا بود. او کتاب زندگی شهدا را تهیه می‌کرد، آنها را می‌خواند و بعد به دیگران هدیه می‌داد. تمایل داشت که دیگران هم با زندگی شهدا آشنا شوند. به دوستانش هم سفارش می‌کرد هر وقت کتاب را به پایان رساندید، آن را به دیگران هدیه کنید. با این کار جمع زیادی با زندگی شهدا آشنا خواهند شد

حرمله‌های زمان گلوی پسرم علی‌اصغر را دریده بودند

وقتی خودمان را به بیمارستان رساندیم و دکتر‌ها بالای سرش رسیدند، فهمیدم کار از کار گذشته است. حرمله‌های زمان، گلوی پسرم علی‌اصغر را دریده بودند. وقتی که شهید شد و رفتم برای وداع با او، همه پیکرش غرق خون بود. نامرد‌ها جای سالم نگذاشته بودند. قلب، گلو، دست و پا... گلوی خونینش را بوسیدم و گفتم هدیه‌ات کردم به همان طفل شش ماهه

شهید راه وحدت شدند

هادی متولد استان یزد و اصالتاً اهل محله فهادان یزد و دارای مدرک لیسانس تربیت بدنی از دانشگاه آزاد بود. شهید هادی زارع پنجم آبان ماه سال ۱۴۰۳ برای تأمین امنیت کشور و مردم منطقه سیستان‌و‌بلوچستان جان خود را فدای وطن کرد

بوی پیراهن خونین شهید آمد

متن پیش رو ماه‌ها پیش از تفحص و شناسایی پیکر شهدا در همکلامی با خانواده‌هایشان ضبط شد، تا روزی که پیکر‌ها از راه برسد و به یمن ورودشان به خاک وطن، منتشر شود. در تکمیل این نوشتار، به بهانه پیگیری تصاویر شهدا، با خانواده‌های‌شان تماس گرفتیم.