برچسب مدافع وطن

عمو حسین با زبان روزه به دیدار مولایش شتافت

خانه پدر شهید، مرحوم امان‌اللهی بعد از پیروزی انقلاب، مرکز برقراری کلاس‌های قرآن، کلاس‌های هنری و کلاس‌های هلال‌احمر بود. بعد از شروع جنگ تحمیلی هم این خانه محل تهیه و جمع‌آوری خوراک و پوشاک از سوی خواهران جهادی برای جبهه‌ها بود. شهید در چنین خانه‌ای رشد کرده بود

بابا دراین ۲۳ سال هر روز شهید شد

پدر متولد ۲۹ تیرماه ۱۳۴۵ ارومیه است. من یک خواهر بزرگ‌تراز خودم دارم. هفت سال بیشتر نداشتم که او حین انجام مأموریت، در یک درگیری مسلحانه در بهمن ماه سال ۱۳۷۷ به شدت مجروح و نهایتاً قطع نخاع شد.

همسر و همسنگرم را در راه خدا دادم

ما وابستگی شدیدی به همدیگر داشتیم. بعضی‌ها می‌گویند شاید شهدا وابستگی به خانواده شان ندارند که راحت دل می‌کنند و می‌روند، اما من می‌گویم شهدا از وابسته ترین‌ها هستند. اما تقدیر خدا برای آن‌ها با شهادت رقم خورده است…

تکه‌ای از محمد در میان پنبه و کفن پیچانده شد

بعد از شنيدن خبر شهادتش ديگر نفهميدم چه شد؟ با آن وضعيت بارداري خيلي سخت بود. خدا براي هيچ زني نياورد. خيلي اذيت شدم تا اينكه اميرحسام به دنيا آمد. زندگي‌ام بهتر شد. همش مي‌گفتم اگر اميرحسام نبود، من و اميرعلي چطور بايد زندگي‌مان را ادامه مي‌داديم؟!

وصیتش امربه معروف بود

شکوه و عظمتی که در مراسم تشییع برادرم دیدم، باعث آرامش و تسلای خاطر ما شد. مجتبی را به روستا آوردند تا میان دستان مردمان زحمتکش روستایی تشییع شود. جمعیت بسیاری آمده بودند. تک‌تک‌شان گویی عزیز خود را به خانه ابدی بدرقه می‌کنند

دست‌های عباس قطع شده بود مثل مولایش در کربلا

خاله شهید می‌گوید: خواهرم بچه‌های دیگری هم داشت که آن‌ها را دوست داشتم، اما مهر عباس چیز دیگری بود. برای همین بعد از تولدش او را به خانه خودمان که در همان کوچه بود می‌بردم و از آن زمان عباس در خانه ما زندگی کرد. وقتی گرسنه‌اش می‌شد من را تکان می‌داد که او را به خانه مادرش ببرم تا شیرش را بخورد

فرزندم را با خدا معامله کردم

ما اصالتاً اهل زاهدان هستیم. من سه فرزند دارم که علیرضا فرزند اول من بود. او ۱۱ سال در خدمت نیروی انتظامی بود و در زاهدان خدمت می‌کرد و نهایتاً هم در ۱۷ تیر ۱۴۰۲ به افتخار شهادت نائل آمد.

افتخار خانواده شد همان‌طور که قول داده بود

زمانی که او برای خدمت سربازی ثبت نام و لباس خدمت به تن کرد، چه در دلش آرزو کرد و چه از خدا خواست که به این عاقبت بخیری رسید. بار‌ها در طول خدمتش به من می‌گفت مادر جان! من می‌خواهم مایه سربلندی و افتخار شما شوم. نمی‌دانستم در دلش چه می‌گذرد