برچسب مدافع وطن

قبل از شهادت زمزمه می‌کرد: دارم وارد حرم امام رضا (ع) می‌شوم

قرار بود عید با پسرم به مشهد و زیارت آقا امام رضا (ع) برویم، اما در اسفندماه علیرضا بر اثر حمله پهپادی دشمن در ایست و بازرسی مجروح شد. وقتی او را به بیمارستان شهدای تجریش می‌رساندند، کم‌کم داشت از حال می‌رفت. در همان حال به برادرانش گفته بود که داریم وارد حرم امام رضا (ع) می‌شویم. پسرم به دیدار صاحب حرم رفت

قبل از شهادت زمزمه می‌کرد: دارم وارد حرم امام رضا (ع) می‌شوم

قرار بود عید با پسرم به مشهد و زیارت آقا امام رضا (ع) برویم، اما در اسفندماه علیرضا بر اثر حمله پهپادی دشمن در ایست و بازرسی مجروح شد. وقتی او را به بیمارستان شهدای تجریش می‌رساندند، کم‌کم داشت از حال می‌رفت. در همان حال به برادرانش گفته بود که داریم وارد حرم امام رضا (ع) می‌شویم. پسرم به دیدار صاحب حرم رفت

مظلومانه برای امنیت ما جان دادند

مامان رفتی گلزار شهدا دعا کن من شهید بشوم، گفتم: حرف نزن امیر، قسم داد، گفت: نه مامان تو را به خدا دعا کن من شهید بشوم، گفتم: باشه دعا می‌کنم بعد از ۱۲۰ سال شهید بشوی، بعد که رفتیم بهشت زهرا، رفتم سر مزار شهید رجایی، خودم هر وقت حاجتی داشتم متوسل می‌شدم به شهید رجایی، به شهید رجایی گفتم پسرم خواسته برایش دعا کنم شهید بشود، من هم این دعا را می‌کنم و به شما متوسل می‌شوم بعد از ۱۲۰سال با شهادت از این دنیا برود

می‌گفت حالا وقت یاری حسین زمان است

ما ۱۴ سال در کنار هم زندگی کردیم و خدا سه فرزند به ما عطا کرد: ابوالفضل، فرزند اول متولد ۱۳۹۴ دانش‌آموز کلاس چهارم است؛ زینب فرزند دوم، فاطمه خانم کوچک‌ترین عضو خانواده که الان حدود یک سال و ۹ ماه دارد. مجید فوق‌العاده خانواده‌دوست و مهربان و صبوری‌اش مثال‌زدنی بود. با وجود تحصیلات عالی و شغل کارمندی، هر کاری را که به معیشت خانواده کمک می‌کرد با افتخار انجام می‌داد 

نامش را آیت‌الله بهجت انتخاب کرده بود 

سه روز بعد از شروع جنگ و شهادت حضرت آقا بود که محمدحسین به شهادت رسید و به رهبر شهیدش پیوست. پسرم پای لانچر شهید شد و از چند و، چون شهادتش خیلی خبر نداریم. ۱۲ اسفند که محمدحسین به شهادت رسید، ما از قبل خودمان را آماده شنیدن این خبر کرده بودیم. چهار روز مانده به شهادتش، برادر شهید خواب دیده بود که محمدحسین شهید شده است

ماند و مردانه جنگید

این دومین تجربه جنگی عباس بود. او قبلاً نیز در دفاع مقدس ۱۲روزه در صحنه نبرد حضور داشت و با جنگ و میدان نبرد بیگانه نبود. آنقدر مهارت و تجربه کسب کرده بود که با دقت و تمرکز، صدای پهپاد‌های دشمن را تشخیص می‌داد و از حضور آنها آگاه می‌شد و اقدامات لازم را انجام می‌داد. فرماندهان به خوبی می‌دانستند که عباس جعفریان چشمان تیزی دارد. مهارت او در شناسایی پهپاد‌ها و هشدار بموقع، جان بسیاری از همرزمانش را نجات داده است. بین فرماندهان پیچیده بود که بعد از پایان جنگ حتماً از او تقدیر کنند

تسلیم اراده الهی بود و شهادت را انتظار می‌کشید

پدرم سنین کودکی‌اش را به جهت شغل طلبگی پدربزرگ‌مان در همجواری حرم امیرالمؤمنین علی (ع) سپری کرد. پدربزرگم «حضرت آیت الله سلیمانی» در نجف اشرف تحصیلات حوزوی را می‌گذراندند و عمامه ایشان را علامه مرعشی نجفی گذاشتند. پدرم در دامان چنین پدری رشد کرد و مادر بزرگم هم انسانی مؤمنه و دیندار بود که نقش زیادی در فضای تربیتی و رشد پدرم داشت

پسرم را به گناه «خدمت به مردم» شهید کردند!

پسرم از دوم راهنمایی تا زمان شهادتش روز‌های دوشنبه و پنج‌شنبه را حتماً روزه می‌گرفت و ما هم در این چند سال اخیر با مصطفی جان این روز‌ها را در طول سال روزه می‌گرفتیم. هر کسی می‌خواست این دو روز ما را دعوت کند، افطاری دعوت‌مان می‌کرد