مامان رفتی گلزار شهدا دعا کن من شهید بشوم، گفتم: حرف نزن امیر، قسم داد، گفت: نه مامان تو را به خدا دعا کن من شهید بشوم، گفتم: باشه دعا میکنم بعد از ۱۲۰ سال شهید بشوی، بعد که رفتیم بهشت زهرا، رفتم سر مزار شهید رجایی، خودم هر وقت حاجتی داشتم متوسل میشدم به شهید رجایی، به شهید رجایی گفتم پسرم خواسته برایش دعا کنم شهید بشود، من هم این دعا را میکنم و به شما متوسل میشوم بعد از ۱۲۰سال با شهادت از این دنیا برود
جوان آنلاین: ۲۰اسفند ماه سال۱۴۰۴، محله هاشمآباد تهران شاهد عروج هشت شهید در یک ایستگاه ایست و بازرسی بود؛ دلاورمردانی که برای تأمین امنیت مردم جان فدا کردند و «عند ربهم یرزقون» شدند. خبر شهادتشان دلهای بسیاری را لرزاند؛ جوانانی که بیهیچ چشمداشتی و بیهیچ هیاهویی، برای تأمین امنیت جامعه، داوطلبانه در ایست و بازرسی خیابان خاوران حاضر شدند و مسئولیت را با جان و دل پذیرفتند. در میان آن هشت شهید، حجتالاسلام سیدعلیرضا غدیری، شهید سیدامیرسجاد غدیری و شهید حسن مختاریانی با وفاداری به مأموریت خود تا آخرین لحظه ایستادند و جانشان را در راه انجام وظیفه تقدیم کردند. آنها ایثار را نه در شعار که در عمل معنا کردند، داوطلبانه قدم در مسیر خطر گذاشتند و تا آخرین نفس پای عهدشان ماندند. برای همکلامی با خانوادهشان به مسجد امام زمان (عج) محله خاوران میروم؛ جایی که در میان رفتوآمد مردم و همهمه مسجد و زیر سایه صدای گاهوبیگاه انفجار و موشکباران دشمنان، پای صحبت خانواده این سه شهید مینشینم. آنها بیهیچ واهمهای از حمله احتمالی دشمنان، ساعتها از سبک زندگی شهدای خود میگویند؛ از ایمان و آرامششان، از مسئولیتپذیری و خدمت بیادعایشان و از روزهایی که عزیزانشان به آسمان رسیدند. باهم بخوانیم.
شهید سیدامیرسجاد غدیری
صدیقه راستگو، مادر شهید
دوست داشتم او را در لباس پاسداری پدرش ببینم
