برچسب مدافع وطن

نوجوانانی که در مسجد بالنده شدند و در جبهه به معراج رسیدند

تلخ‌ترین تصویر در ذهن او، روزی است که خمپاره میان نیرو‌ها فرود آمد. جوانی خوش‌سیما و مؤدب که از خانواده‌ای مرفه آمده بود و هیچ شباهتی به تصور رایج از رزمنده‌ها نداشت، بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد. او تنها چند متر با نوروزی فاصله داشت. خون، آرام‌آرام در شیار کوه جاری شد و با آب برف درهم آمیخت

بابا از من می‌خواست برای شهادتش دعا کنم

من ۱۶ سال سایه پدر بر سرم بود. اما ایشان در همین زمان کم هر چیزی که بلد بود به من و خواهرم یاد داد. بابا به من نماز خواندن و عشق به اهل بیت (ع) را آموخت. به من یاد داد که تفکر بسیجی داشته باشم و با مسجد و هیئت انس بگیرم. ایشان یک رزمنده مکتبی بود و ولایتمداری را به ما آموخت 

حاج علی یک فرمانده پیشرو بود

ما آخرین عکس‌مان را در تجمعات شبانه که با هم گرفتیم. دخترم این عکس را از ما گرفت. آن شب حاجی از معدود دفعاتی بود که بعد از شروع جنگ آمد به ما سر بزند. موقع تجمعات رسید و مراسم را با هم بودیم. این عکس از ایشان به یادگار ماند

بزرگ‌ترین آرزوی پسرم نابودی دشمنان ایران بود

فرزند شهیدم چند ویژگی داشت که هیچ‌گاه آنها را ترک نمی‌کرد. یکی خواندن نماز اول وقت، دوم کمک به نیازمندان، انجام صله رحم و زیارت اهل قبور، مخصوصاً شهدا بود. آخرین باری که به مرخصی آمد، به دیدن پدربزرگ و دایی‌هایش رفت و بعد هم به زیارت اهل قبور رفت. این آخرین دیدارمان بود

آخرین صحبت‌های پسرم دلتنگی برای رهبر شهید بود

رفتیم سنندج و به یک بیمارستان راهنمایی شدیم. آنجا دنبالش گشتیم، ولی گفتند اینجا نیست. همینطور سرگردان بودیم که گفتند باید بروید به سردخانه. یک پیکر آنجاست که باید شناسایی کنید. اول همسرم رفت و، چون سر و صورت پسرم خاکی بود، او را نشناخت. من را برای شناسایی بردند. تا او را دیدم گفتم این پسرم محمدرضاست

علی شهادت را با نیت و اخلاصش خرید

همیشه دلم به حال مادر شهدا می‌سوخت. با خودم می‌گفتم: «بچه‌شان رفته در این راه... و حالا خودم مادر شهید شده‌ام، این روز‌ها وقتی بعضی چیز‌ها را می‌بینم، جگرم پاره‌پاره می‌شود. می‌دانم شاید برای آن شخص مسئله ساده‌ای باشد، اما پسر من برای امنیت رفت، برای امنیت کشورش، برای امنیت ناموس همین مردم