برای دخترِ خوب وطن…
باید برای مادرت روضه حضرت زینب (س) را بخوانیم؛ روضه روزی که حضرت، نفسنفس میزد؛ درست مثل روزهایی که مادرش فاطمه(س) دیگه نایی نداشت و باید یکی زیر بغلهایش را میگرفت؛ اما او همچنان ایستاده بود.
باید برای مادرت روضه حضرت زینب (س) را بخوانیم؛ روضه روزی که حضرت، نفسنفس میزد؛ درست مثل روزهایی که مادرش فاطمه(س) دیگه نایی نداشت و باید یکی زیر بغلهایش را میگرفت؛ اما او همچنان ایستاده بود.
من عاشق این خاکم، عاشق رنگ این شهرم، عاشق آبی فیروزهای آرامبخش. کوچههایش را دوست دارم؛ سروصداهایی که از پشت دیوارهایی که نشستهاند به تماشای حیاط و چون پیچک مینشینند به کنج دنج قلبم را بیشتر.
خانه غرق بود در خواب عصرانه؛ اما مادر بیدار بود و حیاط را جارو میزد. مثل همیشه بعد از جارو باید آب میپاشید تا خاکهای رقصان و چموش معلق در هوا را آرام کند.
تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیستوچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ میپذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکیدو خیابان بالاتر از محل کارم.
مدتی میشود اندوهی مدام به پروپایم میپیچد. چارهای نیست؛ باید خود رنگورو پریدهام را سامان بدهم و کوفتگیِ ناشی از اندوهم را بغل کنم و بگذارم جایی در فرصت مناسب، بروم سراغش. حال غریبی دارد.
از آن شب که آههایمان کش آمدند و قد حرفهایمان کوتاه شد،
وقتی گفتند برای غزه بنویسم، تمامِ من خسته شد. وقتی گفتند برای کودکان غزه بنویسم تمامِ منِ خسته، خیسِ اشک شد. شدم شبیه گنجشکی که زیر باران مانده و سرمای زمختی نشسته است به تنش…
ذکر میپیچد توی لبهایش، دعا رخنه میکند در وجودش، هوای کربلا غوغا به پا میکند در دلش و راه میرساند او را به غرب و جنوب و به شهدا.