روایت سه شب کنگره شهدا برای اهالی نصف جهان
خانه غرق بود در خواب عصرانه؛ اما مادر بیدار بود و حیاط را جارو میزد. مثل همیشه بعد از جارو باید آب میپاشید تا خاکهای رقصان و چموش معلق در هوا را آرام کند.
به گزارش اصفهان زیبا؛ خانه غرق بود در خواب عصرانه؛ اما مادر بیدار بود و حیاط را جارو میزد. مثل همیشه بعد از جارو باید آب میپاشید تا خاکهای رقصان و چموش معلق در هوا را آرام کند. چایی حسابی دم کشیده و عطرش پیچیده بود توی خانه. صدای زنگ خانه که بلند شد، چادرش را از روی بند لباسی که دو درخت توی حیاط را به هم بند زده بود برداشت و سرش کرد. به قد یک مثلث از چهرهاش پیدا بود و رفت سمت در. قاصد خبررسان بود آنهم با یک قاب عکس و کیف و…. چادرش بین انگشتهای دست راستش مچاله شد و کشید توی تمام صورتش. یکی دو قطره اشک سُر خورد و از روی گونه افتاد توی گره روسری و بین تاروپود روسری چروکش غرق شد. خودش را جمعوجور کرد. به سه آقایی که دم در بودند تعارف کرد که وارد خانه شوند. خانهای که حیاطش هنوز بوی خاک میداد و اتاقهایش بوی چایی دم کشیده. پسرش رفته بود و این آمدنها یعنی دیدار با جگرگوشه، دیگر ماند به قیامت. دلش مثل چینی بندزده شده بود؛ درست از همان روزی که پسرش را از زیر قرآن رد کرد و با خواندن هفت آیهالکرسی سپرد به امان خدا.
