برچسب فرزانه فرجی

داغِ سیریک!

مزه دهانم تلخ است. دستی به سر و روی دلم که می‌کشم، بوی خاک باران زده بلند می‌شود. حرف‌هایم پیچیده در سلول به سلول مغزم. دلم فریاد می‌خواهد.‌ یک فریاد درست و حسابی. حبابی به قد گریه‌های نکرده، غم‌های رسیدگی نشده و حرف‌های مچاله شده در کنج قلبم می‌خواهد بترکد.

برای تو پایانی نیست حاج‌احمد…!

باید از او گفت، باید از او همیشه گفت. خنده‌هایش، آرامشش، صبوری‌اش و تمام حرف‌هایم انگار لای این صبوری خودش را پنهان و آشکار می‌کند. با دلتنگی‌هایش سخت کنار می‌آمد، با دورافتادن از رفقایش سخت‌تر. تا اینکه روز موعود فرارسید.

واحد پشتیبانی و مهمات؛ واحدی اثرگذار اما گمنام!

قدرت توکل و ایمان بچه‌های ما کنار مدیریت نظامی آن‌ها در طراحی و اجرای عملیات در کنار تجهیزات نظامی چنان ترکیب دوست‌داشتنی شد که تنها برنده این نبرد نابرابر، نبردی که هیچ‌گاه، هیچ تجاوزی از سمت ما به کشور عراق انجام نشد، بچه‌های ما بودند.

مصطفای ما اصفهانی‌ها!

قربان مناجات‌های نابت با خدا در ساعت دلتنگی، فدای عاشقانه‌هایت با حضرت حق رأس ساعت بی‌قراری‌های دل نازنینت. چقدر رفتنت طولانی شد! چقدر بی‌خبریم از تو! چقدر بی‌خبری سخت است! چقدر نیامدی مَرد…!

یکی‌یکی به هم رسیدیم و یکی شدیم!

ترس را ریختیم دور. دست‌هایمان به هم رسید. قلب‌هایمان در هم گره خورد. صدایمان یکی شد و حرف‌هایمان مشترک. زن و مرد و بزرگ و کوچک هم نداشت. شدیم یک پیکر و یک واحد و قطع کردیم هر دستی را که دست‌درازی کرده بود به مشتی از خاک سرزمینمان.