داغِ سیریک!
مزه دهانم تلخ است. دستی به سر و روی دلم که میکشم، بوی خاک باران زده بلند میشود. حرفهایم پیچیده در سلول به سلول مغزم. دلم فریاد میخواهد. یک فریاد درست و حسابی. حبابی به قد گریههای نکرده، غمهای رسیدگی نشده و حرفهای مچاله شده در کنج قلبم میخواهد بترکد.
