کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم!
نمیدانم… نمیدانم تکتک حرفهای امروزم در قدوقواره ذهن کموبیش بیقرارم میگنجد یا نه؟! اما بسمالله میگویم و مثل همیشه میسپارم به خودشان…
نمیدانم… نمیدانم تکتک حرفهای امروزم در قدوقواره ذهن کموبیش بیقرارم میگنجد یا نه؟! اما بسمالله میگویم و مثل همیشه میسپارم به خودشان…
مهندس اصغر شریفیپور مدیر سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۹ هنرستان ابوذر بوده است، مدیری که در طول سالهای جنگ تحمیلی کنار دانشآموزانش مانده، با آنها جبهه رفته، با آنها در عملیات شرکت کرده، با آنها پای تابوت دانشآموزان شهید هنرستان گریه کرده و خودش هم مجروح شده است.
بیستوپنج روز از آبان ۶۱ میگذشت. اصفهان زیبا، پاییز دلربایش را محکم در بغل گرفته بود؛ سردی هوا هم قشنگی پاییز را نوازش میکرد. شهر میهمان داشت. همه میهمان داشتیم. پسرهایمان میآمدند؛ برادرهایمان و پدرهایمان.
یکییکی میآیند؛ اما نه روی پاهایشان. یکییکی مینشینند؛ اما نه روی زانوهایشان. حرف مشترک همه آنها چرخش چرخهای ویلچری است که میچرخد و میچرخد. سالهاست میچرخد و برای خیلیهایشان بیش از ۴۰ سال است که شده رفیق، مرهم، همدم و شده پا… .
یکپارچه همه مردم عزادار بودند. بیستوپنجم آبان روز خاطرهانگیزی بود؛ یک سند معتبر و ارزشمند برای رزمندهپروری اصفهان در زمان جنگ شد. تشییع باشکوه آن روز اوج عظمت ما در جنگ بود.
باید مادر باشی تا بدانی رد گریههای مادر منتظر روی قاب عکس چوبی پسر بچهها میکند! باید مادر باشی تا بدانی درِ خانه را تا نیمهشب بازگذاشتن برای رسیدن یک خبر از پسر یعنی چه!
چندروزی بیشتر تا وداع با پاییز نمانده است. نفسهای پاییز هم به شماره افتاده و آماده میشود برای خواندن غزل خداحافظی؛ وداعی که گره خورده به وداع همدم امیرالمؤمنین علی(ع).
حرفهایمان کوتاه آمدند و قد آههایمان بلند شد. شال عزا افتاد دور گردن ایران خانم ما (ایران جان ما). تن وطن زخمی شد و آشفتگی ریخت توی دلهایمان.