بدرقه کوه!
تمام این چند ماه حتی یک کلمه هم ننوشتم. یعنی راستش را بخواهید اصلا نتوانستم بنویسم.
تمام این چند ماه حتی یک کلمه هم ننوشتم. یعنی راستش را بخواهید اصلا نتوانستم بنویسم.
زمستان که خیز برمیدارد برای نفسهای آخر، سرعت انجام کارها میرود بالا. انگار دکمه دور تند را زدهاند و حتی مجالی نیست برای یک نفس تازه.
«بچهها به صف شدهاند: یک، دو، سه؛ یکی رفت. رفت که رفت. یک، دو، یکی دیگه هم. یک، یکی دیگه هم.» همه حرفها ریخته توی این شهر. یک نوار باریک روی نقشهای بزرگ، خیلی وقت است که شده شهر قصهها؛ شهر قصههای خاکستری، شهری پر از بازیهای ناتمام.
راستش گاهی، اتفاق یا اتفاقهایی برای خیلی از ماها میافتد که دلمان میخواهد دنیا کمی ساکت شود و ما بنشینیم یک کنج دنیا و از زیر آوار دلمان توی خرابهها، لابهلای خشم آتش، از بین صدای انفجار و اندوه دستهجمعی مردم و در گذر از صدای دمام و سنج و صورتهای سرخ و خَش افتاده زنان دنبال شکوفهای از امید بگردیم؛ مثل همین چند روز گذشته؛ درست از همان لحظه که نبض خلیجفارس تند شد و قلبمان تاول زد.
سلام، قربان شکل ماهتان بروم. اسمتان که جوانه میزند کنج لبم، همه من میشود حرم، میشود ایوان، میشود گنبد طلایی، میشود کبوتر، میشود گندم، میشود سیل اشکهای مانده پشت سد دل و میشود مشهد… .
معرفی میکنم مردم، این شما و این حسن اصلیح. همین چند روز پیش شهید شد. همین چند روز پیش شهیدش کردند. ممکن است او را نشناسید یا اسمش فقط به قد یکیدو بار به گوشتان خورده باشد.
نگار یک سد محکم گذاشتهاند جلوی کلمههایم. واژههایم دلودماغ ندارند. پشت چراغقرمز، چشمهایم قرمز میشود. گره میافتد بین ابروهایم، چراغ که سبز میشود یادم میرود باید حرکت کنم.
من عاشق جلوتر از زمان و مکان بودنم. عاشق رفتن به 30، 40 سال آینده. یک وقتهایی پا را فراتر میگذارم و به زمانی فکر میکنم که هیچ کدام از ماهایی که الان هستیم، نیستیم.