برچسب فرزانه فرجی

حماسه‌ای که از دل غم متولد شد!

مسجد، کنج کوچه‌ای است توی یکی از خیابان‌های شهر. ساعت از ده شب گذشته است. شاخه‌های سَرو سایه انداخته روی درب نیمه‌باز مسجد و نوری سبز رنگ از داخل مسجد افتاده توی کوچه.

و تاریخ، تکرار شد…!

آن روزها اعتبارش از امروز بیشتر بود. هنوز اینقدر سبک و کوچک نشده بود و ابهت توخالی‌اش را اینقدرها از دست نداده بود. اگر از دریچه چشم مردم دنیا نگاهش می‌کردیم، ابرقدرتی بود با هیبت. اما از همان روزها در چشم مردم ما نَه تنها ابرقدرت نبود حتی دانشجوهای ما با شجاعت و شهامت تمام شعارشان مرگ بر آمریکا بود.

تو همیشه زیبایی با این لبخند قندپهلویت!

همه من، بُهت است. لالم. کلمه‌هایم گم می‌شوند. چرا من واژه‌ای پیدا نمی‌کنم؟! چه عجیب که دست‌هایم به حرف افتاده‌اند. می‌لرزند حسابی. خودکار توی دستم در جا می‌زند روی کاغذ.‌ هنوز واژه‌ای متولد نشده، خط می‌زنم سفیدی کاغذ را.

خداحافظ بالام، خداحافظ محسن!

بار اول که به تماشایش نشستم، بغض کردم. گوشه قلبم ترک برداشت. غمگین شدم. گریه کردم. به خودم که آمدم، چند دقیقه‌ای می‌شد قلبم فشرده شده بود. بله، مردم! این شما و این وداع مادری با فرزندش، با محسنش از آنچه من دیدم و شنیدم…

ایران روی شانه این مردان بود!

بماند که اشک‌هایمان را انبار کرده‌ایم کنج دلمان که به وقتش یک دل سیر گریه کنیم و ادای دین داشته باشیم در برابر چشم‌های به غبار نشسته‌مان. بماند که رسیدگی به زخم‌ِ حرف‌های بی‌حساب که خش انداخته به قلبمان را گذاشته‌ایم برای بعد.

چراغ آخر خانه هم خاموش شد!

و پناه بر خدا از اندوهی که عصاره جان را می‌مکد و آدم می‌شود ساقه‌ای سست و ناتوان. توان برای ایستادن تمام می‌شود و ناگهان ساقه جوان در خاک می‌غلتد.

بدرقه خورشید!

نُه روز از اسفند سال صفر جنگ، می‌گذشت. رمضان بود. چکیده خبرها، سرد بود. آه‌هایم مدام قد می‌کشید.دل توی دلم نبود. خبر که رسمی شد و از پشت قاب رنگی تلویزیون، شُره کرد و ریخت توی گوشم، دنیایم سیاه و سفید شد.