برچسب فرزانه فرجی

مادرانه‌ای برای شهدا

از آن روزها یک صندلی خالی ماند و یک دنیا حرف‌های متولد نشده و خاطرات خاکستری. انگار به قد یک چشم بر هم زدن بود، به قد یک آه. به قد افتادن یک حبه اشک و به قد صدای نیمه‌کاره که در گلو به بن‌بست خورد.

تولد یک شکوفه در پاییز!

سلام، بابا حسین. امروز نُه روز است که من به دنیا آمده‌‍‌ام و تو نیستی، اصلا نبودی، نیامدی. رفتی به خاطر من و مامان و همه مردم این شهر. من آمدم در نبود تو. تولدم بدون حضور تو شروع شد بابا. من شدم بچه جنگ دوازده روزه و تو شدی شهید آن جنگ.

سرمایی که در تنِ ما ،جا ماند!

سه روز از دی ماه سال 1365 می گذشت. قرار بر آغاز عملیاتی بزرگ در منطقه‌ای به طول 40 کیلومتر در حدفاصل پاسگاه زید در شمال شلمچه تا محل پیوستن کارون به اروند بود.

دوازده روز و یک عمر…!

چشم باز کنی و ببینی وسط میدان جنگی. دشمن رسیده پشت در خانه‌ات. خانه کناری را زده است و خانه روبرویی را هم. همینطور پیش برود خانه تو هم در امان نخواهد ماند.

و مردم باز آمدند !

قرار بود اعتراض باشد. تجمعی برای خواسته مشترک بیشتر مردم. مردم گلایه داشتند از کوچک شدن سفره‌هایشان، از قیمت کالاهایی که لحظه‌ای، بالا و پایین می‌شد و البته شیب بالا رفتنش این اواخر حسابی بیشتر شده بود.

دلش شهادت قشنگ می‌خواست…!

مهندسی مکانیک می‌خواند. یک ترم خواند و انصراف داد و‌ رفت دانشگاه فرهنگیان. گفتند حقوق معلمی کم است و کفاف زندگی را نمی‌دهد اما محمد مهدی در جواب گفت: «درست است که حقوقش کم است اما برکت دارد.»

جایی برای تماشای ایثار!

اینجا سرزمینی است سراسر از اراده. جایی که مردان، رفتن را به ماندن برتری دادند. مرزی است ملکوتی حدفاصل زمین و آسمان. مکانی که روحِ فداکاری مردان چند دهه پیش از ما، این سرزمین را همچنان زنده و سرپا نگه داشته است.