برچسب شهادت

می‌گفت اگر دوستم دارید دعا کنید شهید شوم

وقتی دلتنگ و بی‌قرار شدم گله کردم به خدا و گفتم خدایا، چرا دعای من را برای طلب صبر نشنیدی؟! قرآن را باز کردم و سوره مؤمنون آمد: «هرکس به وقت موعدش می‌رود، نه زودتر نه دیرتر»؛ شکر کردم که عمرش تمام شده بود و خدا به جای مرگ، شهادت به او داد 

دهه هشتادی بود، اما روحیه بسیجی‌های دفاع‌مقدس را داشت

من در پایگاه مسئول نیروی انسانی بودم و مرتضی مسئول تربیت نیرو و تشکیل حلقه‌های صالحین بود. در واقع بحث ارتقای معنوی و فرهنگی بچه‌ها با او بود. برای بسیجی‌های کم سن و سال‌تر حلقه‌های صالحین تشکیل می‌داد و برای‌شان کلاس‌های قرآن و احکام برپا می‌کرد

فرزندمان رفت تا ثابت کند این سرزمین بی‌مدافع نیست

حالا با عنوان مادر شهید بودن افتخار می‌کنم. حس می‌کنم به خدا نزدیک‌تر شده‌ام، چون باید راه پسرم و راه تمام شهدا را ادامه بدهم تا از این امتحان الهی سربلند بیرون بیایم و راضی به رضای خدا باشم. دلتنگی همیشه هست، اما نگاه من به دنیا تغییر کرده است. هنوز درد هست، اما همراه آن، افتخار و مسئولیتی است که مرا سرپا نگه می‌دارد

گفت: بابا، هر وقت شهید شوم می‌آیم!

امیرعلی در کار‌های خیر شرکت می‌کرد. چون رشته‌اش روانشناسی بود با استادش به یک مرکز توانبخشی رفته بود و همکاری می‌کرد. به دو معلول برای فیزیوتراپی و نرمش کمک می‌کرد. یک خانم سرطانی در محله‌مان است که امیر علی هوای ایشان را داشت. فرد بیمار می‌گفت: امیرعلی معمولاً می‌دانست من در چه احوالاتی هستم و کمکم می‌کرد

شهادت او به دست شقی‌ترین اشقیا تجسم روضه عاشورایی بود

یک روز مانده به شهادتش خیلی دلم برایش تنگ شده بود، رفتم جلوی در ایستادم. وقتی بیرون آمد، او را دیدم و خیلی بوسیدم. مدام او را بوسیدم. هنگام بوسیدنش سرش را پایین می‌آورد، چون قد و قامت بلندی داشت و قد من به او نمی‌رسید. گفت: «مامان گل! سیر شدی؟» گفتم: «من هیچ‌وقت از تو سیر نمی‌شوم. محمد چند روز است ندیدمت، دلم برایت تنگ شده.» 

۳۷ سال و یک روز در انتظار شهادت بود

پنج‌شنبه دوم بهمن ۱۴۰۴، برای شرکت در مراسم شب خاطره دعوت می‌شوم. برنامه‌ای که ۳۳ سال است در پنج‌شنبه‌های اول هر ماه و دو ساعت و نیم قبل از اذان مغرب در تالار سوره مهر برگزار می‌شود