برچسب شهادت

قاطعانه می‌گفت من امسال شهید می‌شوم

پسرم زندگی سختی را گذراند. کسی که همه زندگی‌ام بود؛ پشت و پناهم، پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم و هر چه در دنیا سهم من باید بود را در سیدحسن می‌دیدم. او نفس و روح من بود. پسرم از اول سال به من می‌گفت: «من امسال شهید می‌شوم» و من می‌خندیدم و می‌گفتم نه جنگی است و نه چیزی! چطور شهید می‌شوی؟! اما او شهید شد...

کنار خانه خدا برای شهادت همسرم دعا کردم

راهی سفر حج شدیم. مصادف با میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) اینکه در چنین روزی هدیه روز زن از طرف همسرم سفر حج باشد، با تمام وجود خوشحالم می‌کرد. غافل از اینکه این سفر تبدیل به پرحسرت‌ترین سفر زندگی‌ام می‌شود. چون در همین سفر همسرم از من درخواست دعای شهادت کرد

شوق غدیر داشت که آسمانی شد

مرتضی آن روز کلاً درگیر برگزاری مراسم غدیر بود. تا شب هم کارشان طول کشید. بعد همراه دوستش آمده بود جلوی در خانه تا یک وسیله‌ای از خانه بردارد که در همین لحظه پهپاد دشمن به خانه رو‌به‌رویی سقوط می‌کند و یکی از ترکش‌های آن به سر پسرم اصابت می‌کند انگار که این پهپاد مأمور شده بود تا مرتضی را شهید کند

عاشق شهدای گمنام بود و خودش هم مظلومانه شهید شد

خواهرم کمی قبل از شهادت شهرستان پیش ما آمده بود و موقع برگشت ماشینش خراب شده بود. ما گفتیم این نشانه است که به تهران نروی و یکی، دو روز بمانی. قبول نکرد. ماشین را به تعمیرگاه برد و تا ظهر آماده شد. شب که به تهران رسید با اینکه خسته بود، اما یک‌شنبه یکم تیرماه به سرکار رفت و دوم تیر هم شهید شد

امیرعلی آرزو داشت در تکواندو برای کشورش افتخار آفرینی کند

آقا‌رضا و امیرعلی در سالن پذیرایی خانه شان بودند و امیررضا و مادرش در اتاق کناری، قسمت این بود که زنده بمانند. موشک به ساختمان ۱۴ طبقه اصابت کرد و، چون اینها در طبقات بالا بودند آن تکه از ساختمان منفجر نشد. نوع برخورد موشک به بدنه برج طوری بود که در طبقات پایین انفجار رخ داد و تخریب وسیعی صورت گرفت

واژه «شهادت» گمنامی پدرم را به جهان مخابره کرد

پدرم در تمامی برنامه‌های امنیت کشورمان مانند ناامنی‌هایی که در نواحی مرزی غرب و شرق کشورمان بود و کمک به محرومان و آسیب دیدگان کرمانشاه و کمک و رسیدگی به آسیب دیدگان سیل اهواز و خوزستان همراه با حاج قاسم حضور داشت و همینطور در مأموریت‌های خارجی مانند جنگ ۳۰ روزه لبنان و جنگ داخلی افغانستان، جنگ راهبردی با داعش و در نا امنی‌های عراق همراه حاج قاسم بود

تا آخرین نفس‌های گرمش ایستاد

همه آنهایی که زندگی با یک فرد نظامی را انتخاب می‌کنند، می‌دانند این مسیر امکان دارد به شهادت یا جانبازی ختم شود. من و رحیم گاهی در مورد این موضوع با هم صحبت می‌کردیم. حرف از شهادت که به میان می‌آمد او ناامیدانه می‌گفت: «خانم جان! من آخرش هم می‌میرم، شهید نمی‌شوم، چون لیاقت ندارم.» این را می‌گفت و من می‌فهمیدم که او چقدر مشتاق شهادت است