من در پایگاه مسئول نیروی انسانی بودم و مرتضی مسئول تربیت نیرو و تشکیل حلقههای صالحین بود. در واقع بحث ارتقای معنوی و فرهنگی بچهها با او بود. برای بسیجیهای کم سن و سالتر حلقههای صالحین تشکیل میداد و برایشان کلاسهای قرآن و احکام برپا میکرد
جوان آنلاین: چند روز پیش گفتوگویی با پدر شهید مرتضی عباسی، بسیجی ۱۹ سالهای که بر اثر برخورد ترکش پهپاد دشمن صهیونیستی به شهادت رسیده بود، منتشر کردیم. در آن گفتوگو عنوان شد چطور یک ترکش مأمور شده بود تا مرتضی را درست مقابل خانهشان به شهادت برساند. در حادثه شهادت مرتضی، دوستش امیررضا قرهداغی نیز همراهش بود که در حادثه پیش آمده، ترکشی به پایش اصابت میکند. امیررضا که از دوران نوجوانی با مرتضی دوست بود درباره نحوه شهادتش میگوید: «برای برگزاری جشن ۱۰ کیلومتری غدیرخم تا نصف شب با مرتضی فعالیت میکردیم. چند دقیقهای از بامداد ۲۴ خرداد گذشته بود که مرتضی به خانهشان رفت تا شماره حساب موکبها را بیاورد. در همین لحظه صدای مهیبی آمد و هر دو روی زمین افتادیم. به خودم که آمدم مرتضی دیگر پیش ما نبود…».
گویا شما و شهید عباسی در پایگاه بسیج با هم آشنا شدید؟
هر دوی ما بچه یک محله هستیم و از دوران نوجوانی عضو بسیج بودیم. یک پایگاه در نزدیکی خانه هر دوی ما وجود دارد که از پایگاههای فعال و نمونه بسیج در منطقه ۱۷ به شمار میآید. پایگاه شهید محرمعلی مقدم در مسجد موسی بن جعفر (ع) و محله جلیلی، از قدیم پایگاه فعالی دارد. ما هم از نوجوانی عضو این پایگاه بودیم و مرتضی تا کمی قبل از شهادتش همانجا فعالیت میکرد.
یعنی هنگام شهادت در پایگاه فعالیت نداشت؟
در پایگاهی که قبلاً بودیم فعالیت نداشت، اما مرتضی یک بچه بسیجی پای کار بود و هیچ وقت از بسیج دور نشد و تا لحظه آخر بسیجی ماند. فقط نوع و مکان فعالیتش تغییر کرده بود. پدر شهید مدتی خواربار میفروخت و مدتی هم آشپزخانه زده بود و آشپزی میکرد. مرتضی این اواخر بیشتر اوقات به کمک پدرش میرفت. از طرف دیگر، چون من در فرهنگی سپاه تهران مشغول هستم، او بسیجیوار آمده بود و به ما در امور فرهنگی کمک میکرد. حتی به تیپ حضرت زهرا (س) رفتیم و داشتیم کارهای سربازیاش را انجام میدادیم تا سرباز معاونت فرهنگی شود، اما قسمتش شهادت بود و قبل از سربازی به شهادت رسید.
شب شهادت مرتضی هم مشغول کارهای فرهنگی بودید؟
بله. روز ۲۳ خرداد که جنگ شروع شد، فردایش مصادف با عید غدیر بود. ما کل روز ۲۳ خرداد درگیر راهپیمایی ۱۰ کیلومتری غدیر بودیم. به موکبها اقلام و بودجه میدادیم و از اینگونه کارها میکردیم. خیلی هم درگیر بودیم. تا نصف شب کارمان طول کشید. کارها را بین خودمان تقسیم کرده بودیم. پلاکگذاری با من بود و دادن اقلام و بودجه موکبها با مرتضی. نصف شب قرار شد شهید خانهشان برود و شماره حساب موکبها را بیاورد. با هم به سمت خانهشان رفتیم که این اتفاق افتاد.
